حرف های روزمره
غلام آمد این روزها شاید یک سالی می شود که از صادقیه اسباب کشی کرده رفته ولنجک ٬ماجرا از دیشب شروع شد و بعد از فوتبال زنگ زد و پرسید مرغ طرفای شما کیلو چنده ؟ نمی دانستم اما بین حرف های عیال شنیده بودم ٬ هروقت می رسم خانه شروع می کند به گزارش روزانه دادن ٬ سبزی خریده بود ٬ همین طور که داشت پاک می کرد گزارش هم داده بود ٬ مرغ هم خریده بود کیلویی چارهزارو نهصدوپنجاه تومن ٬ همین نرخ را پشت تلفن به غلام گفتم ُ خندیده بود و شوخی و جدی گفته بود حتمن این مرغی که عیالت خریده مرده بود . گفتم نه درست مثل مرغ های شما زنده زنده ٬ توی بازار دنبال شان می دوید و رو هوا از پا یا بال یا از گردن چنگ می زنید و می گیرید و گردن می زنید . خلاصه فردا توی دفتر بحث شیرین نرخ مرغ ادامه پیدا کرد و سر صبح ما شدیم دروغ گو چرا برای این که نرخ مرغ در شهر آرا شش و هفتصد هشتصد تومان ٬ در ولنجک هفت هشت هزرا تومن و در راه آهن پنج هزار و صد تومان و دیشب اخر شب زنم در بازار روز مختاری خریده بود چارهزراونهصد و پنجاه تومن ... حالا من ماندم با این غلام خود رای که حرف حرف خودش است و باور نمی کند . فکر می کنم باید پیدا کنیم پرتقال فروش را . نمی دانم مثل این که بالای شهر و پایین شهر روی اخلاق آدم اثر می گذارد . آن چه آن بالاها فروش می رود بی دلیل گران نیست ٬ مثلن زردآلویی که پایین شهر می فروشند کرم خورده و کال و ریز است اما آن طرف شهر درجه یک و اعلا و صادراتی دارند . راستش همین جور هم هست ٬ فقط می دانم یک زمانی هر چه قدر پول می دهی آش می خوری ٬ ضرب المثل بود برای آدم های پرتوقع ٬ اما حالا شده قانون بی خدشه برای همه چیز ...