Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
FA
داستانى خوانده نشده، مانده.
تقديم به مرى دارش
قلبم تير ميكشد. دردى سمج و ريز آن توها. حالا لرزش خوشههاى بنفش اقاقيا و ضربههاى پوك آن به شيشه، بازى باد
است. با هر نفس تير ميكشد، شايد با سيگار بشود يكسرهاش كرد. سنگكوپ و آرامش!
حالا ديگر هيچ چيز مهم نيست. شب و مهتاب، در جام تكه تكه
پنجره و سايههاى سياه اقاقيا روى كفپوش اتاقتم. پشت كردى و لرزش شانههايت همراه
با هق و آه نفس و سكوتى همراه با مهتاب و لكههاى سياه شب در نگاهم.
گمانم فقط من بدانم، از نفرتم با خبر بودى. البته اگر جايى
و پيش كسى گفته باشى، به هر حال جز اين چارهاى ندارم و بايد به انتقامگيريات جواب
داده باشم. اين داستان را مينويسم، نه، نوشتهام و بايد بخوانى!
سر شب گروهِ همكاران راهى شدند. از شيراز به تهران. در فرودگاه
اصرار كردند تا همراهشان بروى، نپذيرفتى. ميخواستى كنار گلاره بمانى و با سيروس همسفر
باشى تا تهران، آن هم از راه زمينى. توى پيكان گلاره در آغوشت آرميده بود. سر بر پستانهايى
داشت كه بر دهان هيچ طفلى نسپرده بودى به جز كودكانى كه بر تو عاشق بودند و همه لحظاتى
شيرين ربوده بودند از آن. روى صندلى گردن خمانده بودى. كشيدگى بلند شريانهايت ميلغزيد
با ارتعاشِ حركتى بر جاده شب. در اين سفر تنها دو چشم بيدار بود. بيدار كه نه! باز بود. فرمان توى پنجه ميفشرد و اعصاب، امواج
خود را به جايى در مغز ميفرستاد كه ربطى به رانندگى در شب نداشت. آن دو چراغ پرنور
با شتاب پيش رو بود.
همه چيز را پذيرفته بودى حتى كتك خوردن را، ظاهرن به خاطر
گلاره. روز قبل از برگشتن به شيراز در حياط محل فيلمبردارى بساط شوخى مهيا شده بود.
و همه آب ميپاشيدند و كارگردان به غمزه آن
دخترك تازه بازيگر خدعه ميكرد و خبرش به تو ناگفته ميرسيد. اين را خوب ميدانستى
و گلاره بهانه مناسبى بود در توجيه حضور مستمرت. اما بيكفايتىِ كارگردان، كار دستِ
همه داده بود و صحنههاى بيمصرف ثبت شده يا نشده زياد بود. براى سر و سامان دادن بايد
دوباره ضبط ميشدند. تو با عنوان برنامهريز و دستيار كارگردان وظيفه انجام داده بودى
و ميتوانستى با وجدانى آسوده در كنار بستر احتضار پدر سرهنگت بمانى. بعد از رفتنت،
پدرِ پير و تنها چشم برهم نگذاشت. در اغماِ اسم تو، لاى لبهاى چروكيدهاش نجوا ميشد.
روز بعد با چشمانى باز مرد و تو هرگز نخواهى فهميد.
شروع از كجا بود؟ تئاتر، تظاهرات، دانشكده؟ اين بوها از همه
چيز ماندگارترند. بارها گفتى تمام اغذيهفروشيها بوى عشقمان را ميدهد. بوى روغن مايع
گنديده و لايهاى چرب و چسبناك ماسيده بر در و ديوار و پيشخوان. يك تخته فرشِ نخنما
در نيم طبقه مغازه. هر پتويى به تن ميكشم اولين لمحهاش بوى تو را دارد. ناپايدار
در تنهاييام. سه ضربه انگشت به شيشه مغازه ميزدى. پلههاى فلزى را دو تا يكى ميپريدم.
هميشه طورى ميايستادى تا صورتت در قاب لوزى كركره جا گيرد. موهاى كوتاه پسرانه و يك
دريا نگاه.
سر كوچه رو به شمال رفتى. با سكوت براندازت كردم. كاش آن
جمله لعنتى را نميگفتى: شايد بهت زنگ زدم!
حالا تا ابد بايد منتظر بمانم. تو ميدانستى مردك مرامى دارد
كه بى مُهار نميشود رهايش كرد. همه جا در جواب اين سؤال :
ـ اين مرديكه الدنگ چى داره؟
ميگفتى: سؤال شما به اين دليل كه عاشق نشدهايد. اينو حتمآ
به گوش يوسف برسونيد.
همه مجبور به سكوت ميشدند تا نقطه ضعفشان پنهان بماند.
نيازى به پيغام نبود هرگز خيال نخواهم كرد كه چگونه تو را ميبوسيد. لايهاى سرد و
گريزنده بر نرمىِ گونهها و برق نمور چشمانت خيره بر نگاهم و لغزش نى نى و بسته شدن
پلكهايت با فشار لب، طعم شيرين تو...
خواب در حجمى متحرك و تاريك، بارش نورهايى گريزنده در صداى
يكنواخت چرخها. گلاره در بوى تن تو بزرگ شده بود. بر تخت بيمارستان در آغوشى خفته
بود كه تا طلوع سرد شده بود و پرستاران، پستان يخ مادر را از دهانش گرفتند. جاى خالى
مادر و همسر را پر كرده بودى و خاليترين روزگار براى من.
ـ الو يوسف؟
ـ بله بفرماييد.
ـ منم فرشته... خونت كجاست؟
ـ فرشته؟ ... نه امكان نداره خودتى؟
ـ چند دو جين دارى اينطور قاتى كردى؟
ـ اوه نه باور نميكنم... صدات...
يك ساعت ديگر، همان كوچه، همان خانه. فقط اسم كوچه عوض شده
است. آن روز نسرين روى همين راحتى نشسته بود. انگشتهايش روى گردن مانده بود. خيره
به حرفها و رفتارم. كرم ميماليد به پوستِ بهى رنگ و جوراب نازك مشكى تا نيمه ساقها،
روى دامنش پر بود از ماتيك و مداد ابرو و آينهاى كوچك.
ـ كى بود يوسف!
ـ تو نميشناسيش وسايلتو جمع كن بايد برى!
ـ اِ يعنى چى درست صحبت كن.
ـ همين كه گفتم.
لوازم را پرت كرد داخل كيف. روسرى كشيد و با صدا روپوش پوشيد
و رفت. در آن لحظات انتظار، سه بار تير كشيد، درد به حال خود نوسان داشت. لته چوبى
در را گشودم. شادى بيكرانى بود. بعد از هفت سال مَحْبس، همه نشانهها همان بود علاوه
بر عبور ايام. پرده جلوى در را كنار زدى.
ـ اين پرده قبلا زرد خوش رنگى بود حالا انگار خاكسترى شده.
بعد نفس عميقى كشيدى.
ـ اتاقت بوى زن ميده!
اما بوى تو فرق نكرده بود حتى طعم لبهات. هرچه به آن دو
چشم آشنا خيره ماندم. چيزى دستگيرم نشد.
ـ چى ميكشى؟
ـ سيگار! و بقيه كشيدنيهاى مجاز! گاهگدارى. به هر حال چه
فرق ميكنه.
ـ دروغ بوى بدى ميده!
ـ حالا كه وقت اين حرفا نيست. فرشته! شب ميمونى؟
ـ با اينكه هفت سال محروميت كشيدم... نه!
اما هنوز منتظرم همراه با درد سمج قلب. روزگارم با قلم ميگذرد،
هيچ كار ديگر نياموختم. تو را، پس از يازده سال زندگى در پاريس، همراه مدارك عالى تحصيلى،
لابهلاى تظاهرات يافته بودم. اصلا لاى نردههاى دانشگاه. تنهات را فشار دادم تا بگذرى،
در آن سو دستم را كشيدى و دستهامان تا جلوى همين در چوبى، نه! جوى كركره نيمه باز
اغذيهفروشى به هم چفت ماند. آن شب ماندى و روزهاى بعد نگاه حسرتبار همه به ما بود.
يك پادوى مغازه در كنارِ زيباروىِ فعالِ محافل سياسى. اين ها را مينويسم تا بدانى
حافظه، بدترين جاى مغز است.
كليد را پيش رو تكان دادى :
ـ مغازهخوابى تمام!
ـ جدآ؟ چه جورى؟
در حياط را گشودم. ديوارهايى آجرى با يك كف دست باغچه و حوض
پيش ساخته در بيخ ديوار. پشته سبز و معطر ياس لميده بود روى ديوار. كفِ دست به شاخ
و برگهاى پيچيده ياس كشيدى و عطرش را پراكندى. حوض آبى، آبى بود.
ـ اين حوض دو تا ماهى قرمز كم داره.
ـ بارى گربهها! بد فكرى نيست!
تند رو گرداندى. خنده چهرهات پيچيد در قهوهاى آجرها و لكههاى
سبز ياس. به پله اشاره كردى. از كف حياط، بر ستونى كلفت و صاف، پلههاى فلزى مارپيچ،
چرخ ميخوردند تا بالا.
ـ ببين اين بيچارهها تا كجا صعود كردن!
ـ تا نيمه بينهايت!
صبح پتو را پس ميزدم. سفرهاى كوچك مهيا بود. بوى خوش تن
تو با ته گرمايى در پتو. هميشه من ميماندم و تو ميرفتى. نانآور خانه بودى. هر شب
استنطاق ميشدم براى نوشتن طرح داستان. بازنويسى، نفسِ گرم داستان چراغش روشن بود برايم.
موهاى بلوطىِ كوتاه داشتى.
ـ بذار بلند شه گيسوانى آشفته در باد.
با تمام چهره ميخنديدى.
ـ نه مدل موهامون بايد مثل هم باشه وگرنه تو هم بايد در باد
شلالش كنى!
چشمات، دانه نورس بلوط، رگههايى از سبز و قهوهاى. برايم
همه ايامِ رفته عمر، همان يك سال زندگى بود. به علاوه مجموعه داستانى قوام آمده. گردن
به ديوار تكيه ميدادى و هيكلت يله بر بازوانم كه چهار زانو صفحهاى ميخواندم. بازى
سر انگشتانت بر گردن و سر شانههايم.
ـ اگه براى جلسه آمادهاش نكنى خودم مينويسمش!
ـ بنويس! چرا نوشتههاتو رو نميكنى، ميترسى، ها؟
ـ نه جرأت نويسنده شدن ندارم.
ـ شوخى ميكنى؟
ـ نه جدى ميگم، يه صندوقچه دارم. نوشتهها و قصههايى كه
توى سطل آشغال نميرن، ميذارم اون تو بعد از مرگم مال تو!
و من بايد به جستجوى داستانهاى ناخواندهات بروم. باز هم
اول تو رفتى.
ـ بايد برم مأموريت!
ـ همين! بايد برى؟ به همين سادگى؟
ـ
آره... آخه از همه چيز مهمتره!
ـ پس من چى ها؟
رفتى. تا هفت سال بعد. بچهمان دختر بود. به رضايت هر دو،
بارش را به چاقو و قيچى سپردى. اگر ميماند حالا مدرسهرو بود و نيمى از حضور تو، حالا
گيريم بيشناسنامه. در كنار مردك هم تن به ثبت و سند ندادى.
اى كاش اين بار نيز ميرفتى مثل همه رفتنهايى كه هست. البته
آنهايى كه ماندند، بازمانده ، بار از دوش، زمين گذاشتند و بعد هر كس زنجير خود را برداشت
و به راه افتاد. اما هميشه تو جوركِش ديگران بودى و ماندى.
پدرم كه همرنگ نفت در آبادان بود. مالك دو زن و چهارده بچه
بعد از دو سال. به صرافتم افتاد و از آن يكى زنش پرسيد: «چن وقتيه يوسف رو نميبينم!»
تو خوب می دانستی كه بازگشتى نبود حتى بعد از جنگ و همان نيم طبقه مغازه جايگاهم بود،
برخلاف تو كه اعيان زادهاى جا سنگين بودى پشت كرده به خانواده. من فقیر فراموش
شده یی بودم جنگزده . گوش كن لحظههاى انتظار كش ميآيد در اين اتاق دود زه و مختصر
كه تنها شىء استوارش ميز كارم است. تلفن زنگ ميزند ، شوق شنيدن صدايت .
ـ الو يوسف؟
ـ بله بفرمايين.
سرد ميشوم. درد اين بار به كتف و بازوى دست راستم ميپيچد.
ـ منم نسرين... ديگه ما رو نميشناسى؟
ـ اِ اِ چرا... چطورى؟
ـ خوبم! تنهايى.
ـ كى؟ من؟ آره ولى بايد برم بيرون.
ـ اِ عجب! چقدر سرت شلوغ شده، خيلى خوبه خداحافظ!
ـ
نه... آره... خداحافظ!
حالا در انتظار تماس تو اصلا مهم نيست. همه بروند به درک
.
خستگى مفرط، در شب. بيدار خوابى عارض ميسازد بر راننده.
به نحوى كه با چشمانى باز ميخوابد و جاده پيش رو، بيمانع و مستقيم مينمايد. در اين
حال ذهن آنچه را كه مايل است ميبيند و تصاويرى واقعى به چشمها ارسال ميكند و گمان
ميبريم واقعيت را ميبينيم. درست برخلاف حال عادى كه تصاوير از چشمها منتقل ميشوند
براى حواس ، شايد مثل عارضه آن سال كه گريبان همه را گفت. روزگارى پر خروش و جوش براى
ما. بگذريم. بايد به اصل داستان بپردازم؛
حالا اگر همه سرنشينانِ خودرو، خسته و كوفته باشند و راننده
به گمان خود بيدار. هيچ كس آن دو لكه نور شتابنده
را نخواهد ديد. فقط صداى برخورد رودر روى خودروها در سياهى شب. صداى تصادف همه را بيدار
خواهد كرد و تو گردن خمانده بودى به پشتى و گلاره را در بغل داشتى. تكانِ ضربه و صداى
له شدن آهنها، بازوانت را محكمتر چفتِ دختر كرد. مغز تو براى حفظ خودت فرمانى صادر
نكرد ، به سياق تمام چهل سال عمرت ، پيشانيات به شيشه خورد و دانههاى بلورين و تيز
را پراكند به دود و بخار و شب. پس از سكون همه چيز، تو را از لاى مچالههاى آهن بيرون
كشيدند. هنوز نفس داشتى. در آغوش سيروس چشم گشودى.
ـ گلاره... بچهات چطوره؟
ـ اون سالمه... آروم باش.
ـ راننده چطوره؟
ـ اون... اون زخمى شده!
به زحمت تنه بلند ميكنى. جنازه پيچيده شده راننده را لاى
آهن و خون، ميبينى. و آن گاه آخرين آه باقيماندهات
را براى راننده ميكشى.
ـ اون زن و بچه...
و ساكت ميشوى و ميميرى.
بعد از اين من :
همه روزها را به شايد تو سپرى خواهم كرد گوش به زنگ. اين
دستگاه با آن شمايل خونسرد و رنگ نارنجياش، بايد صدايت را بياورد. اما نارنجى بودنش
آزار ميدهد. پارچهاى سفيد مياندازم رويش. نرمه دود سيگار چشم را ميسوزاند. صداى
ريز و مقطع خش خش اقاقيا و دردى آن توها كه با هر پك، تيزتر ميشود.
دوران دربدری جایی برای با هم بودن نداشتیم ،ساختمان نيمهكاره
را نشان كرديم. زير اندازمان جعبههاى مقوايى بود. آنچه در تاريكى محض حضور داشت گرماى
تنت بود كه ميلوليد در صداى نرم خفه مقوا. گرماى نفست و نرمى مرطوب لبهايت.
عسگر ميدانست جايمان كجاست. سراسيمه آمد و گفت :
-
ريختهاند به خانه.
تو با خجالت لته مقوا پيش كشيدى پوشش تن گرم و عریان . دربدرى
شروع شده بود.
دست
به بازويت حلقه ميكنم، مسير روبهرو پيادهرويى دراز با كاشيهاى لق، پاييز بايد باشد.
ـ گوش كن فرشته براى من چيزى عوض نشده، به وجودِ...
ـ اين احساسات مال سالها قبله!
نه اينطور نميشود بايد ميگفتى: «منم همينطور» و بعدها
در اين همه لحظه و فرصت، برايت از خودم و آنچه
بر ما رفت خواهم گفت. شايد هم نه. نبايد حال آلوده گذشته بماند. خوشههاى اقاقيا پشت
پنجره همراه باد تاب ميخورند. توى گلفروشى گلدان كوچكِ پامچال را برخواهى داشت. گلهايى
ريز و بنفش. انگشت روى گلبرگها ميكشى.
ـ
اين خوبه غنچه زياد داره!
پول را كف دست پر چروك پيرمرد خواهم گذاشت. توى پيادهرو،
كنار نردههاى طولانى و سبز، اسكناسى از كيف درميآورى.
ـ بگير!
ـ حالا باشه، قابل نداره.
ـ نه حتمآ بايد بگيرى!
ـ چيزى نبود مهمونِ ما به يادگار!
انگشتهات خواهند لرزيد و عصبانى ميشوم. فحش خواهم داد به
خودم. اما چند چهارراه و خيابان شلوغ در كنار هم خواهيم رفت. سر دو راهى به چپ ميپيچى
و ميايستى.
ـ ببخشيد!
ـ براى چى؟
ـ از خودم هم خسته شدم باور كن ديگه توان سابق رو ندارم.
من يه نفر ميخوام كه بهش تكيه كنم. همين.
گل پامچال را به سينه ميفشارى و ميروى. چشم راستت قرمز
است. درست نصف آن.
ـ چيه حالت خوش نيست؟
ـ مدتهاست ميگرن گرفتم. مرتب قرص ميخورم.
روسرى سياه، قابى غمگين بر چهرهات. باد در پشت پنجره ميلولد.
برقى جهيد لابهلاى اقاقيا. بوى باران و بعد صداى ريز و خيسش.
ـ ديگه نميام يوسف. همه چيز تموم شد.
ـ چرا؟
ـ اينجورى بهتره، ما دو تا پرندهايم توى دو قفس جدا!
ـ
مثل آينه!
ـ همين قدر تجربه بسه. برو زن بگير. اينجورى بهتره. ميخوام
از ذهنم بيرون برى. اونى كه ميشناختم نيستى.
ـ گوش كن. وقتى كنار منى به هيچ چيز فكر نميكنم. باور كن.
باور نكردنى. حتى دستهايت را گرفتم به التماس. حالا ديگر
فراموش خواهم كرد وقتى كه باران ميبارد. در پيادهروهاى دراز در كنار چه كسى غير از
من قدم خواهى زد؟
پتو را زير گوش بالا ميكشم. سيگار لاى انگشتانم سبك ميشود.
زير پتو، صداى نفس كشيدن و جابهجايى پرزها و تار و پودِ بالش، گوشم را پر ميكند و
همه صداها آهسته دور ميشوند. دور. صداى زنگ تلفن، زير پارچه سفيد تكرار ميشود. سمج.
اما سكوت با حجمى سنگين ميآيد... افسوس!
تمام...
4/9/
1376
/*