داستانک

تی سه گرد‌.

جوان‌ها سطل آشغال سر کوچه را آتش زده بودند و مثل سرخپوست‌ها دورش رقص آتش می‌کردند. صدای عربده و قهقه‌هاشان همراه دود سیاه تنوره می‌کشید به آسمان که گداختگی‌ِ غروب رنگ ببازد به شب و می‌رفت تا سرد شود و شعله‌ی آتش رقاص‌تر به چشم بیاید و شب بیاید از پس غروب سرد‌. ماشین‌ها از کنار آتش دور می‌گرفتند و یک باره پرگاز فرار می‌کردند تا شعله‌ی بازیگوش و سرخوشی جوان‌ها دامنگیرشان نشود‌. ترافیک بود قاطی بو و دودِ پلاستیک آشغال خورده‌. گرمای آتش جوان‌ها و نوجوان‌ها را گرم گسیخته بود و به همدیگر هم جفتک می‌پراندند. تی‌سه‌گرد به گونی بزرگ و پر از زباله قابل بازیافت‌ش تکیه زده بود و انگار داشت فکر می‌کرد بعد از آتش چیزی برای‌ش می‌ماند یا نه‌. کیسه پر بود از موادبازیافت سبک و حجم باد کرده‌ش سه برابر هیکل لاغر زباله‌گرد بود‌. ماشین پلیس‌، چراغ خاموش از مسیر خط وِیژه یک باره رسید نزدیک حجم آتش و نور پران و لرزان‌ش ریخت روی ماشین کلان‌ و درهم شد با برش های منظم نورچرخان.وقتی چراغ گردان روشن شد و آژیر تیز جیغ کشید ، جوان‌ها دیدند‌، سه سوت دویدند توی تاریکی و لای راهبندان ترافیک. سر محل یک باره خلوت شد‌. درهم بودن ماشین‌ها تکان خورد کمی‌جا باز شد. تی‌سه‌گرد گونی بر دوش بر امتداد پیاده رو می‌گریخت‌. گاه نقطه سیاه سرش از کنار گونی بزرگ و چرک به عقب نگاه می‌کرد‌. ترس داشت از دستگیر شدن‌. تکان تکان زباله‌های بازیافتی دور می‌رفت‌. مرد با آن چه بردوش داشت، داشت می‌گریخت تا دفاع کند از سرنوشت ش‌.

انوشه‌منادی                        دی 1392

داستان : سیاهمرگی

                                                                                      

...

                                                                                      2       

سنگی به سنگ دیگر گفت :

-         مدام در ایستگاه

مدام درمیانه ی راه

مدام ماندن دراین ماندن مدام

مدام نا آگاهی از مرگ مدام .

سنگ دیگر گفت :

-         مدام ممتاز از ایستگاه

مدام ممتاز از میانه ی راه

مدام نماندن در این نماندن مدام

مدام آگاهی بر مرگ مدام.

 ...                                                         (گفت سنگ ها – منصور کوشان)

 

 

                   سیاهمرگی

-     بکوب این خرسنگ بی پدر را ... خرد و خسته مان کرد یک عمر ...

این سنگ تا بود نشان مغازه بود و پاتوق . گالش ها و رهگذر ها و اهالی محل روی پست و بلند آن می نشستند و گپ می زدند ، مالدارهای تالش و فروشنده های دوره گرد  همه کاس آقا خوش رو  را می شناختند ، با زیاد شدن ماشین ، غیر از نفت ، بنزین هم داشت ، کاس آقا چای یا پنیر خیکی و زیتون با نان تازه و یا آب نخود ، می آورد ، با دست به جیب ها خوش خلق بود و از کنس ها و مفت چرخ ها بدش می آمد . توی دکان از نعل اسب تا پفک و حبوبات و چای چین اول بهاره ، و پوشک بچه گانه و زنانه ، همه چیز می فروخت ، حالا دیگر استخوان هاش تاب نیاورده بودند و درد دست و پا ، زمین گیرش کرده بود . به همه می گفت :

-      این کمر دیگر تاب کاس آقا را نداره ... مثل روزگار .  

 رو به روی خانه و دکان کاس آقا ، خانه ی کهنه بیوه ،  معصوم داغ دشتی بود ، منزل ش رو به قبله ، دیوار به دیوار قبرستان بود ، غیر شانه ی خاکی جاده ، تا سه متر مانده به بیخ دیوار ، وجب وجب از مهندس راه ، پول دولت گرفته بود ، اما دست بردار نبود ، توی این سیاه زمستان ، بیل و فوکا به دست شروع کرده بود به دایر کردن زمین ، از بیخ دیوار تا لبه ی گودال مجاورجاده ، لب به لب آبرو  شانه ی خاکی ، مهندس به این جا می گفت حریم جاده . توی همین خیس مرگی هوا و گند آب و رطوبت ، نایلون به سر کشیده و  فوکا به گل و شل می کوبد . از بس تلخ نظر مانده در زندگی ، سربلند   نمی کند و به کاس آقا خوش رو به اندازه ی گودر و لشه اش ، در طویله ، محل سگ نمی گذارد .

کاس آقا ، این سوی جاده ، زیر سایه بان باریک دکان نشسته و مرتب سر پسرش تلخ حرفی  می کند، صدا سفت می کند و می خواهد ، پرزور بگوید ، خلت به حلق اش می پرد :

-      کی می دانست این خراب شده ملک تاجری می شود ، شصت سال ، دلخون ، چای جلوی مردم گذاشتم ، صنار سی شاهی ، عمر بر باد دادم ، هیچ و پوچ ،گور پدر هر چه آدم زبون نفهم ، سر قاطر گیر می داد می دانستم دو چای می خورد یا دست به جیب ست و به شکم صاحب مرده ش سخت نمی گذراند .

        جاده آمده بود ، بعد هزار سال ، شاید هم بیشتر ، از کشت گاه چای و جالیز ، صاف رفته بود و پایین تر از خانه کاس آقا ، قبرستان کهنه و متروک را دو نیم کرده بود که حالا دیگر هر کس که سامان داشت و دارد با حریم قبرستان ، پا به بیل ، وجب وجب تجاوز می کند و جای مرده ها را به قواره ی باغ و حریم خانه می افزاید ، تا مالرو بود ، آدم پیاده و اسب و قاطر همراه گله گاو و ورزا و گودر و لشه های تازه پا ، ییلاق و قشلاق می کردند . اما اسفالت ، ماشین آورده بود با چیزی به نام حریم تجاری . انگار این یکی از آب و برق پر زورتر بود برای تحریک حرص و آز  یک مشت دهاتی خسیس و حسود .

 پسر کمر راست کرد و عرق پیشانی به پشت دست گرفت . نفس بیرون داد ، تکیه زد به دسته ی پتک و تف مالاند به کف دست ، نگاه به معصوم انداخت که زیر غبار آب ، گرم کار بود ، به پدر نگاه کرد :  

-     جان مفت پیدا کردی . پارسال که بلدوزر زدن این جاده را می دادی خلاص ش          می کردن.

-      تو جوانی نمی فهمی . این اداره چی ها مخصوصن این راه چی ها چشم طمع به هر وجب دارن اگر ماشین می زدن بیست متر خاک می خاستن ندادم . خودم دخل این لا کردار را می آورم .

        خاک گل شده بود و مه که نه خود ابر ، آن قدر پایین بود که ریزآب خیس کرده بود دار و درخت و جاده ی اسفالت باریک را . سنگ هم خیس بود و انحنای ناهموارش از خاک سر زده بود تا فقط مانع باشد در مسیر آمده و شد به مغازه ، ایامی که آدم پیاده یا قاطر و اسب می آمد  این سنگ مانع نبود ، اما حالا ، وانت یا سواری ، از روی اسفالت و شانه ی خاکی تا جلوی دکان نمی توانست دور بزند یا باری چیزی برای مغازه خالی کنند . دکان بود با در و پنجره ی چوبی کهنه ، آبی و نم گرفته . لکه ی رنگ و جرم ایام لایه لایه کناره ی شیشه بود زیر غبار ایام ماضی .

پسر با خودش ، همراه ضرب پتک و صدای خشک فلزی قلم ، نک نک کرد .

-     یارو کچله اسم ش را می گذارند زلف علی . حکایت پدر ماست . بد خلق ، زبانش نیش مارست بیچاره مشتری ها چه می کشند از زخم زبان .

-     چیه غر می زنی ، هم سن تو بودم کوه روی دوشم هیچ بود . هی بسوزی زمان .

 گاه ترکش سنگ ریز به چوب می خورد و گاه تلق روی شیشه صدا می داد . پسر جلوی چشم پدر ، قلم روی برجستگی و ناهمواری سنگ محکم می کرد و به ضرب بازو سنگینی سرد و فلزی پتک را می کوبید .

-     حالا که کمر من داره خرد می شه با این پتک و قلم . سبیل  شان را چرب  می کردی  ،  این همه زجر برای چه .

        خرد و خراش سنگ جا به جا سفیدی می زد و آن چه از صخره یا تخته سنگ از خاک بیرون مانده بود ریز و درشت پراکنده بود . پدر بر صندلی تکیه زده بود و پیش چشم اش هموار شدن سنگ را نگاه می کرد . پسر پیش پا ، پشت سربی قلم را توی پس مغز می نشاند تا ضربه اش صاف بخورد و بکوبد سنگ را . وقت بالا بردن پتک قلم باید می ایستاد ، هر دو دست ، دسته چوبی را به زور      می فشرد . نک قلم ، توی شیار سرپا می گذاشت ، تا ضرب پتک سفتی سنگ را بپوکاند . و به هر هن وضرب پتک ، پدر چشم تنگ می کرد از ترس خرده سنگ و تریشه های پران . قلب کاس آقا تیر کشید و عرق سرد نشست بر پیشانی . هن نفس بیرون داد .

-     پول  به مفت خورها نمی دم . پسر بزرگ کردم برای همین کارها .

پارسال ، لودر یا بلدوزر خاک قبرستان را خاکریز با پست و بلند کرده بود ، معصوم داغ دشتی انگار باور نداشت ، قبرستان و چای باغ های دامنه کوه و منظر همیشگی پیش رو این چنین خرد و خراب شود ، بعد آن روز ، هر بار کاس آقا اذان صبح از پنجره سرک می کشید ، این داغ دیده ی دشتی را می دید نشسته روی خاکریز و مات مانده به  قبرستان شخم خورده و کله های مردگان درهم با خاک و غبار استخوان . گور نصرت ، شوهر معصوم ، انتهای قبرستان دست نخورده مانده بود و هفت روز هر چه ریزآب ابر آمد و هرچه مه شد و باد آمد ، معصوم مثل خاکریز و قلوه سنگ و کلوخ  جنب نخورد تا سنگ ریزه ها و تکه های استخوان زیر باران سفیدی بزند و غبار کهنه شان شسته شود و بماند . این کار زنک را نمی فهمید ، توی این قبرستان قوم و خویش دیگری نداشت ، چند بار پسر فرستاد ببیند معصوم یا هیکل سیاه خمیده و چسبیده به خاکریز ، جنب         می خورد یا نه. کاس آقا از فاتحه خوانی شب جمعه خلاص شده بود ، قبر زنش ،  عالیه شخم خورده بود .

 وقتی غلتک و شن کش ها آمدند و سیاهی قیر و اسفالت ریختند ، معصوم چند روز پیدا نشد  پسر گفته بود :

- رفت چوبر پیش دختر بزرگ ش .

کاس آقا هم از بوی گند این سیاه مرده مار تاب نیاورد و به  ماکلوان رفت . جایی که مسیر گریز میرزا کوچک خان بود توی جادوی جنگل .

پسر پتک کوبید و قلم از ضرب آن پرید و جرنگ فلز به ساق پا خورد ،کپ صدا داد نعره ی پسر پیچید تا آن سوی جاده . معصوم کمر راست کرد و از پس پرده ی مه سیاهی هیکل پسر را دید که خمیده و نالان به سنگ چسبیده بود . های هو کرد تا صدایش به گوش سنگین کاس آقا برسد :

-     با آن کله سفتی ات باید این بچه را ناقص کنی تا دست برداری از این کارهات.

آرام پیش خود گفت:

-     الهی تیر غیب بخوری ، مکار .

کاس آقا جنب نخورد . خواست جواب معصوم را بدهد اما می دانست زهر کینه ی این زن حریم ندارد ، بعد از مرگ  نصرت قلندری ، هر چه چای و پنیر خیکی و آب نخود با گوشت بره برایش فرستاد  ، خواستگار دخترش برای همین پسر ، شد ، نداد و دختر را به چوبر شوهر داد ، راه گیرش شد و زبان ریخت ، دل پاک و صادق ، بی فایده بود و میخ آهن بر سنگ می کوبید ،  اثر نداشت . داغ این دشتی به دلش ماند و ناامید شد . دست برداشت از این داغدشتی مطرود . مثل مرغ کرج ، پر پف داده بود و جوجه هاش را مراقبت کرد تا بزرگ شدند و رفتند دنبال زندگی . دست هیچ مردی به تن و پوست سفیدش نرسید .

 به دست لرزان پسر نگاه کرد که آه و آخ کنان پاچه بالا می زد تا جای ضرب را ببیند .

-     چیزی نیست تیر که نخوردی مالش ش بده خوب می شود . دست بجنبان شب سرازیره .

 درد توی استخوان بود و سرخی پوست جای ضربه را نشان می داد .

-     دردش را چه طور مالش بدم . بند دلم را پاره کرد . لعنت به این سنگ .

-     کفر نگو بچه ، همین سنگ نشان رزق ما بود .

و پسر هفت روز پتک بر سنگ کوبید و کاس آقا ناظر ماند بر هموار شدن زمین جالیز معصوم  و یکسان شدن سنگ با خاک پیش روی دکان . روز هفتم آفتاب بود و قواره های بزرگ و سفید ابر روی آبی آسمان، همراه باد می رفتند و تن به سینه ی کوه های پر درخت می کشیدند . کاس آقا از طلوع روز آمده بود و روی صندلی نشسته بود . می دانست جان قدم برداشتن ندارد. هر تکان، تیرِ تیز توی قلب ش فرو می کرد و عرق سرد لاکردار می نشاند بر پیشانی . آن چه در طول پنجاه و اندی سال هر روز پیش رو   می دید ، امروز تار بود و خط ها و درخت ها و سایه ی خانه ی معصوم داغ دشتی همه درهم بود . پسر از در پشت دکان که به حیاط خانه راه داشت ، پا به تاریکی مغازه گذاشت و هیکل پدر را چسبیده به صندلی دید و بیرون آمد ، نور چشمش را زد ، پلک فشرد و به اطراف نظر انداخت ، آن سوی خیابان معصوم هنوز نیامده بود . قبرهای مانده پراکنده بودند و دو تلم ابلق و حنایی در آن می چریدند . چشم به اطراف داشت ، کنار پدر آمد و کف دست پیش چشم پدر باز کرد تا پینه و تاول دست را نشان ش دهد . گفت :

-     هموار کردن  سنگ تمام شد . راضی هستی ؟

این آخرین مانع بود و دیگر فرق نداشت ، وجب به وجب طلا می شد ،  به درد کاس آقا  نمی خورد ، دست از هموار کردن گیتی برداشته بود . کاس آقا جنب نخورد .

 

                                                                                        انوشه منادی

                                                                                         بهار 1390

                                                                                          بابل

 

 

 

 

داستانی خوانده نشده مانده .

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

داستانى خوانده نشده، مانده.

                                                                                                تقديم به مرى دارش

 

قلبم تير مي‌كشد. دردى سمج و ريز آن توها. حالا لرزش خوشه‌هاى  بنفش اقاقيا و ضربه‌هاى پوك آن به شيشه، بازى باد است. با هر نفس تير مي‌كشد، شايد با سيگار بشود يكسره‌اش كرد. سنگكوپ و آرامش!

حالا ديگر هيچ چيز مهم نيست. شب و مهتاب، در جام تكه تكه پنجره و سايه‌هاى سياه اقاقيا روى كف‌پوش اتاقتم. پشت كردى و لرزش شانه‌هايت همراه با هق و آه نفس و سكوتى همراه با مهتاب و لكه‌هاى سياه شب در نگاهم.

گمانم فقط من بدانم، از نفرتم با خبر بودى. البته اگر جايى و پيش كسى گفته باشى، به هر حال جز اين چاره‌اى ندارم و بايد به انتقام‌گيري‌ات جواب داده باشم. اين داستان را مي‌نويسم، نه، نوشته‌ام و بايد بخوانى!

سر شب گروهِ همكاران راهى شدند. از شيراز به تهران. در فرودگاه اصرار كردند تا همراهشان بروى، نپذيرفتى. مي‌خواستى كنار گلاره بمانى و با سيروس همسفر باشى تا تهران، آن هم از راه زمينى. توى پيكان گلاره در آغوشت آرميده بود. سر بر پستان‌هايى داشت كه بر دهان هيچ طفلى نسپرده بودى به جز كودكانى كه بر تو عاشق بودند و همه لحظاتى شيرين ربوده بودند از آن. روى صندلى گردن خمانده بودى. كشيدگى بلند شريان‌هايت مي‌لغزيد با ارتعاشِ حركتى بر جاده شب. در اين سفر تنها دو چشم بيدار بود. بيدار كه  نه! باز بود. فرمان توى پنجه مي‌فشرد و اعصاب، امواج خود را به جايى در مغز مي‌فرستاد كه ربطى به رانندگى در شب نداشت. آن دو چراغ پرنور با شتاب پيش رو بود.

همه چيز را پذيرفته بودى حتى كتك خوردن را، ظاهرن به خاطر گلاره. روز قبل از برگشتن به شيراز در حياط محل فيلمبردارى بساط شوخى مهيا شده بود. و همه آب مي‌پاشيدند و كارگردان به  غمزه آن دخترك تازه بازيگر خدعه مي‌كرد و خبرش به تو ناگفته مي‌رسيد. اين را خوب مي‌دانستى و گلاره بهانه مناسبى بود در توجيه حضور مستمرت. اما بي‌كفايتىِ كارگردان، كار دستِ همه داده بود و صحنه‌هاى بي‌مصرف ثبت شده يا نشده زياد بود. براى سر و سامان دادن بايد دوباره ضبط مي‌شدند. تو با عنوان برنامه‌ريز و دستيار كارگردان وظيفه انجام داده بودى و مي‌توانستى با وجدانى آسوده در كنار بستر احتضار پدر سرهنگت بمانى. بعد از رفتنت، پدرِ پير و تنها چشم برهم نگذاشت. در اغماِ اسم تو، لاى لب‌هاى چروكيده‌اش نجوا مي‌شد. روز بعد با چشمانى باز مرد و تو هرگز نخواهى فهميد.

شروع از كجا بود؟ تئاتر، تظاهرات، دانشكده؟ اين بوها از همه چيز ماندگارترند. بارها گفتى تمام اغذيه‌فروشي‌ها بوى عشقمان را مي‌دهد. بوى روغن مايع گنديده و لايه‌اى چرب و چسبناك ماسيده بر در و ديوار و پيشخوان. يك تخته فرشِ نخ‌نما در نيم طبقه مغازه. هر پتويى به تن مي‌كشم اولين لمحه‌اش بوى تو را دارد. ناپايدار در تنهايي‌ام. سه ضربه انگشت به شيشه مغازه مي‌زدى. پله‌هاى فلزى را دو تا يكى مي‌پريدم. هميشه طورى مي‌ايستادى تا صورتت در قاب لوزى كركره جا گيرد. موهاى كوتاه پسرانه و يك دريا نگاه.

سر كوچه رو به شمال رفتى. با سكوت براندازت كردم. كاش آن جمله لعنتى را نمي‌گفتى: شايد بهت زنگ زدم!

حالا تا ابد بايد منتظر بمانم. تو مي‌دانستى مردك مرامى دارد كه بى مُهار نمي‌شود رهايش كرد. همه جا در جواب اين سؤال :

ـ اين مرديكه الدنگ چى داره؟

مي‌گفتى: سؤال شما به اين دليل كه عاشق نشده‌ايد. اينو حتمآ به گوش يوسف برسونيد.

همه مجبور به سكوت مي‌شدند تا نقطه ضعف‌شان پنهان بماند. نيازى به پيغام نبود هرگز خيال نخواهم كرد كه چگونه تو را مي‌بوسيد. لايه‌اى سرد و گريزنده بر نرمىِ گونه‌ها و برق نمور چشمانت خيره بر نگاهم و لغزش نى نى و بسته شدن پلك‌هايت با فشار لب، طعم شيرين تو...

خواب در حجمى متحرك و تاريك، بارش نورهايى گريزنده در صداى يكنواخت چرخ‌ها. گلاره در بوى تن تو بزرگ شده بود. بر تخت بيمارستان در آغوشى خفته بود كه تا طلوع سرد شده بود و پرستاران، پستان يخ مادر را از دهانش گرفتند. جاى خالى مادر و همسر را پر كرده بودى و خالي‌ترين روزگار براى من.

ـ الو يوسف؟

ـ بله بفرماييد.

ـ منم فرشته... خونت كجاست؟

ـ فرشته؟ ... نه امكان نداره خودتى؟

ـ چند دو جين دارى اينطور قاتى كردى؟

ـ اوه نه باور نمي‌كنم... صدات...

يك ساعت ديگر، همان كوچه، همان خانه. فقط اسم كوچه عوض شده است. آن روز نسرين روى همين راحتى نشسته بود. انگشت‌هايش روى گردن مانده بود. خيره به حرف‌ها و رفتارم. كرم مي‌ماليد به پوستِ بهى رنگ و جوراب نازك مشكى تا نيمه ساق‌ها، روى دامنش پر بود از ماتيك و مداد ابرو و آينه‌اى كوچك.

ـ كى بود يوسف!

ـ تو نمي‌شناسيش وسايلتو جمع كن بايد برى!

ـ اِ يعنى چى درست صحبت كن.

ـ همين كه گفتم.

لوازم را پرت كرد داخل كيف. روسرى كشيد و با صدا روپوش پوشيد و رفت. در آن لحظات انتظار، سه بار تير كشيد، درد به حال خود نوسان داشت. لته چوبى در را گشودم. شادى بيكرانى بود. بعد از هفت سال مَحْبس، همه نشانه‌ها همان بود علاوه بر عبور ايام. پرده جلوى در را كنار زدى.

ـ اين پرده قبلا زرد خوش رنگى بود حالا انگار خاكسترى شده.

بعد نفس عميقى كشيدى.

ـ اتاقت بوى زن ميده!

اما بوى تو فرق نكرده بود حتى طعم لب‌هات. هرچه به آن دو چشم آشنا خيره ماندم. چيزى دستگيرم نشد.

ـ چى ميكشى؟

ـ سيگار! و بقيه كشيدني‌هاى مجاز! گاهگدارى. به هر حال چه فرق ميكنه.

ـ دروغ بوى بدى ميده!

 

ـ حالا كه وقت اين حرفا نيست. فرشته! شب ميمونى؟

ـ با اينكه هفت سال محروميت كشيدم... نه!

اما هنوز منتظرم همراه با درد سمج قلب. روزگارم با قلم مي‌گذرد، هيچ كار ديگر نياموختم. تو را، پس از يازده سال زندگى در پاريس، همراه مدارك عالى تحصيلى، لابه‌لاى تظاهرات يافته بودم. اصلا لاى نرده‌هاى دانشگاه. تنه‌ات را فشار دادم تا بگذرى، در آن سو دستم را كشيدى و دست‌هامان تا جلوى همين در چوبى، نه! جوى كركره نيمه باز اغذيه‌فروشى به هم چفت ماند. آن شب ماندى و روزهاى بعد نگاه حسرت‌بار همه به ما بود. يك پادوى مغازه در كنارِ زيباروىِ فعالِ محافل سياسى. اين ها را مي‌نويسم تا بدانى حافظه، بدترين جاى مغز است.

كليد را پيش رو تكان دادى :

ـ مغازه‌خوابى تمام!

ـ جدآ؟ چه جورى؟

در حياط را گشودم. ديوارهايى آجرى با يك كف دست باغچه و حوض پيش ساخته در بيخ ديوار. پشته سبز و معطر ياس لميده بود روى ديوار. كفِ دست به شاخ و برگ‌هاى پيچيده ياس كشيدى و عطرش را پراكندى. حوض آبى، آبى بود.

ـ اين حوض دو تا ماهى قرمز كم داره.

ـ بارى گربه‌ها! بد فكرى نيست!

تند رو گرداندى. خنده چهره‌ات پيچيد در قهوه‌اى آجرها و لكه‌هاى سبز ياس. به پله اشاره كردى. از كف حياط، بر ستونى كلفت و صاف، پله‌هاى فلزى مارپيچ، چرخ مي‌خوردند تا بالا.

 

ـ ببين اين بيچاره‌ها تا كجا صعود كردن!

ـ تا نيمه بي‌نهايت!

صبح پتو را پس مي‌زدم. سفره‌اى كوچك مهيا بود. بوى خوش تن تو با ته گرمايى در پتو. هميشه من مي‌ماندم و تو مي‌رفتى. نان‌آور خانه بودى. هر شب استنطاق مي‌شدم براى نوشتن طرح داستان. بازنويسى، نفسِ گرم داستان چراغش روشن بود برايم. موهاى بلوطىِ كوتاه داشتى.

ـ بذار بلند شه گيسوانى آشفته در باد.

با تمام چهره مي‌خنديدى.

ـ نه مدل موهامون بايد مثل هم باشه وگرنه تو هم بايد در باد شلالش كنى!

چشمات، دانه نورس بلوط، رگه‌هايى از سبز و قهوه‌اى. برايم همه ايامِ رفته عمر، همان يك سال زندگى بود. به علاوه مجموعه داستانى قوام آمده. گردن به ديوار تكيه مي‌دادى و هيكلت يله بر بازوانم كه چهار زانو صفحه‌اى مي‌خواندم. بازى سر انگشتانت بر گردن و سر شانه‌هايم.

ـ اگه براى جلسه آماده‌اش نكنى خودم مي‌نويسمش!

ـ بنويس! چرا نوشته‌هاتو رو نمي‌كنى، مي‌ترسى، ها؟

ـ نه جرأت نويسنده شدن ندارم.

ـ شوخى مي‌كنى؟

ـ نه جدى ميگم، يه صندوقچه دارم. نوشته‌ها و قصه‌هايى كه توى سطل آشغال نميرن، ميذارم اون تو بعد از مرگم مال تو!

و من بايد به جستجوى داستان‌هاى ناخوانده‌ات بروم. باز هم اول تو رفتى.

ـ بايد برم مأموريت!

ـ همين! بايد برى؟ به همين سادگى؟

          ـ آره... آخه از همه چيز مهمتره!

ـ پس من چى ها؟

رفتى. تا هفت سال بعد. بچه‌مان دختر بود. به رضايت هر دو، بارش را به چاقو و قيچى سپردى. اگر مي‌ماند حالا مدرسه‌رو بود و نيمى از حضور تو، حالا گيريم بي‌شناسنامه. در كنار مردك هم تن به ثبت و سند ندادى.

اى كاش اين بار نيز مي‌رفتى مثل همه رفتن‌هايى كه هست. البته آنهايى كه ماندند، بازمانده ، بار از دوش، زمين گذاشتند و بعد هر كس زنجير خود را برداشت و به راه افتاد. اما هميشه تو جوركِش ديگران بودى و ماندى.

پدرم كه هم‌رنگ نفت در آبادان بود. مالك دو زن و چهارده بچه بعد از دو سال. به صرافتم افتاد و از آن يكى زنش پرسيد: «چن وقتيه يوسف رو نمي‌بينم!» تو خوب می دانستی كه بازگشتى نبود حتى بعد از جنگ و همان نيم طبقه مغازه جايگاهم بود، برخلاف تو كه اعيان زاده‌اى جا سنگين بودى پشت كرده به خانواده. من فقیر فراموش شده یی بودم جنگزده . گوش كن لحظه‌هاى انتظار كش مي‌آيد در اين اتاق دود زه و مختصر كه تنها شىء استوارش ميز كارم است. تلفن زنگ مي‌زند ، شوق شنيدن صدايت .

ـ الو يوسف؟

ـ بله بفرمايين.

سرد مي‌شوم. درد اين بار به كتف و بازوى دست راستم مي‌پيچد.

ـ منم نسرين... ديگه ما رو نمي‌شناسى؟

ـ اِ اِ چرا... چطورى؟

ـ خوبم! تنهايى.

ـ كى؟ من؟ آره ولى بايد برم بيرون.

ـ اِ عجب! چقدر سرت شلوغ شده، خيلى خوبه خداحافظ!

          ـ نه... آره... خداحافظ!

حالا در انتظار تماس تو اصلا مهم نيست. همه بروند به درک .

خستگى مفرط، در شب. بيدار خوابى عارض مي‌سازد بر راننده. به نحوى كه با چشمانى باز مي‌خوابد و جاده پيش رو، بي‌مانع و مستقيم مي‌نمايد. در اين حال ذهن آنچه را كه مايل است مي‌بيند و تصاويرى واقعى به چشم‌ها ارسال مي‌كند و گمان مي‌بريم واقعيت را مي‌بينيم. درست برخلاف حال عادى كه تصاوير از چشم‌ها منتقل مي‌شوند براى حواس ، شايد مثل عارضه آن سال كه گريبان همه را گفت. روزگارى پر خروش و جوش براى ما. بگذريم. بايد به اصل داستان بپردازم؛

حالا اگر همه سرنشينانِ خودرو، خسته و كوفته باشند و راننده به گمان خود بيدار. هيچ  كس آن دو لكه نور شتابنده را نخواهد ديد. فقط صداى برخورد رودر روى خودروها در سياهى شب. صداى تصادف همه را بيدار خواهد كرد و تو گردن خمانده بودى به پشتى و گلاره را در بغل داشتى. تكانِ ضربه و صداى له شدن آهن‌ها، بازوانت را محكم‌تر چفتِ دختر كرد. مغز تو براى حفظ خودت فرمانى صادر نكرد ، به سياق تمام چهل سال عمرت ، پيشاني‌ات به شيشه خورد و دانه‌هاى بلورين و تيز را پراكند به دود و بخار و شب. پس از سكون همه چيز، تو را از لاى مچاله‌هاى آهن بيرون كشيدند. هنوز نفس داشتى. در آغوش سيروس چشم گشودى.

ـ گلاره... بچه‌ات چطوره؟

ـ اون سالمه... آروم باش.

ـ راننده چطوره؟

ـ اون... اون زخمى شده!

به زحمت تنه بلند مي‌كنى. جنازه پيچيده شده راننده را لاى آهن و خون،  مي‌بينى. و آن گاه آخرين آه باقي‌مانده‌ات را براى راننده ميكشى.

ـ اون زن و بچه...

و ساكت ميشوى و ميميرى.

بعد از اين من : 

همه روزها را به شايد تو سپرى خواهم كرد گوش به زنگ. اين دستگاه با آن شمايل خونسرد و رنگ نارنجي‌اش، بايد صدايت را بياورد. اما نارنجى بودنش آزار مي‌دهد. پارچه‌اى سفيد مي‌اندازم رويش. نرمه دود سيگار چشم‌ را مي‌سوزاند. صداى ريز و مقطع خش خش اقاقيا و دردى آن توها كه با هر پك، تيزتر مي‌شود.

دوران دربدری جایی برای با هم بودن نداشتیم ،ساختمان نيمه‌كاره را نشان كرديم. زير اندازمان جعبه‌هاى مقوايى بود. آنچه در تاريكى محض حضور داشت گرماى تنت بود كه مي‌لوليد در صداى نرم خفه مقوا. گرماى نفست و نرمى مرطوب لب‌هايت.

عسگر مي‌دانست جايمان كجاست. سراسيمه آمد و گفت :

-        ريخته‌اند به خانه.

تو با خجالت لته مقوا پيش كشيدى پوشش تن گرم و عریان . دربدرى شروع شده بود.

دست به بازويت حلقه مي‌كنم، مسير روبه‌رو پياده‌رويى دراز با كاشي‌هاى لق، پاييز بايد باشد.

ـ گوش كن فرشته براى من چيزى عوض نشده، به وجودِ...

ـ اين احساسات مال سال‌ها قبله!

نه اينطور نمي‌شود بايد مي‌گفتى: «منم همين‌طور» و بعدها در اين همه لحظه و فرصت،  برايت از خودم و آنچه بر ما رفت خواهم گفت. شايد هم نه. نبايد حال آلوده گذشته بماند. خوشه‌هاى اقاقيا پشت پنجره همراه باد تاب مي‌خورند. توى گل‌فروشى گلدان كوچكِ پامچال را برخواهى داشت. گل‌هايى ريز و بنفش. انگشت روى گلبرگ‌ها ميكشى.

          ـ اين خوبه غنچه زياد داره!

پول را كف دست پر چروك پيرمرد خواهم گذاشت. توى پياده‌رو، كنار نرده‌هاى طولانى و سبز، اسكناسى از كيف درمي‌آورى.

ـ بگير!

ـ حالا باشه، قابل نداره.

ـ نه حتمآ بايد بگيرى!

ـ چيزى نبود مهمونِ ما به يادگار!

انگشت‌هات خواهند لرزيد و عصبانى مي‌شوم. فحش خواهم داد به خودم. اما چند چهارراه و خيابان شلوغ در كنار هم خواهيم رفت. سر دو راهى به چپ مي‌پيچى و مي‌ايستى.

ـ ببخشيد!

ـ براى چى؟

ـ از خودم هم خسته شدم باور كن ديگه توان سابق رو ندارم. من يه نفر ميخوام كه بهش تكيه كنم. همين.

گل پامچال را به سينه مي‌فشارى و مي‌روى. چشم راستت قرمز است. درست نصف آن.

ـ چيه حالت خوش نيست؟

ـ مدت‌هاست ميگرن گرفتم. مرتب قرص مي‌خورم.

روسرى سياه، قابى غمگين بر چهره‌ات. باد در پشت پنجره مي‌لولد. برقى جهيد لابه‌لاى اقاقيا. بوى باران و بعد صداى ريز و خيسش.

ـ ديگه نميام يوسف. همه چيز تموم شد.

ـ چرا؟

ـ اينجورى بهتره، ما دو تا پرنده‌ايم توى دو قفس جدا!

          ـ مثل آينه!

ـ همين قدر تجربه بسه. برو زن بگير. اينجورى بهتره. ميخوام از ذهنم بيرون برى. اونى كه مي‌شناختم نيستى.

ـ گوش كن. وقتى كنار منى به هيچ چيز فكر نمي‌كنم. باور كن.

باور نكردنى. حتى دست‌هايت را گرفتم به التماس. حالا ديگر فراموش خواهم كرد وقتى كه باران مي‌بارد. در پياده‌روهاى دراز در كنار چه كسى غير از من قدم خواهى زد؟

پتو را زير گوش بالا مي‌كشم. سيگار لاى انگشتانم سبك مي‌شود. زير پتو، صداى نفس كشيدن و جابه‌جايى پرزها و تار و پودِ بالش، گوشم را پر مي‌كند و همه صداها آهسته دور مي‌شوند. دور. صداى زنگ تلفن، زير پارچه سفيد تكرار مي‌شود. سمج. اما سكوت با حجمى سنگين مي‌آيد... افسوس! 

تمام...

                                                                                 4/9/ 1376

 

/*

چه شکلی بود دست هاش...

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

  چه شکلی بود دست هاش...

صبح، ناهید، پسرش، میثم را راهی کرد تا خبر بگیرد، بیاورد. تا چنگ دل و گلویش باز شود. امروز مثل عسلِ مانده توی یخچال سفت می‌گذشت. هم عزاست هم عروسی. عزای بتول. عروسی ...

 دوروررر... دوب دوب ب ب... دوروررر... دوب دوب ب ب ... دوروررر...

 سر به ستون رفاق تکیه زد، تپش شقیقه به سفتی چوب و بوی کهنه‌ی نرادِ ستون، بویِ تنهایی و باران و باد و نم ده سال گذشته. گُرگرفت و گره‌ی روسری زیر گلو باز کرد، نرمای نوازش باد برپوست گونه‌اش به برگ های پهن کدو و خیار و گیسوی سبز شالیزار دست کشید، موج انداخت روی شالی‌ و رفت توی شاخ و برگ درختان جنگل که پر سایه و پرنور بود.

-        می بینه ... پیداشون می‌کنه ... ماشین رو می‌شناسه گم نمی‌کنه ... نباید بچه رو می‌فرستادم ... هرچی باشه پدرشه ... کارِ درستی نکردم ... توان ندارم ... نمی‌تونم ...

برگ‌های پهن کدو رو به نور قد می‌کشند،گل‌های ریز و زردکدو، زیر سایه‌ی برگ‌ها بازمی‌شوند، در پناه برگ،از تابش تیز آفتاب درامان می‌مانند،برگ‌ها یکی‌یکی  زرد می‌شدند و می‌افتادند، آفتاب به کدوهای درشت وسبزراه‌راه می تابید تا بزرگ شوند. بزرگ، اندازه‌ی زنبیل. ناهید نمی‌گذاشت همه‌ی کدوها بزرگ شوند، وقتی قلمی سبز و ترد بودند، جمع می‌کرد و می‌برد برای فروش. چندتا را می‌گذاشت و این طوری بته بیشتر گل  داد و هر جا دلش خواست می‌رفت. دل‌آشوب، روگرداند. آفتاب نصف رفاق را بریده بود ، رفت بیخ دیوار توی سایه، زیرقاب پنجره نشست. مالش دلش فقط دلهره نبود، تلخ‌تر بود.

-        سربه‌کارگرم‌کنم بهتره .

 تکان نخورد و دست و دلش به کار نمی‌رفت، بتول با خنده و شوخی، زندگی را سبک گرفت و رفت. قبلن فکر می‌کرد عقل ندارد راحت است اما حالا جرات نداشت پشت مرده حرف بد یا فکر بد کند، تلخی و کینه‌یی سفت از چنگیز مثل باری سنگین روی دوشش فشار آورد و بغض توی گلویش پیچ خورد. یاد خودش با یاد بتول هر دو قاطی بود. 

-        خسته تنش یک روز دَم نزد، آسایش ندید، خدایا خودت رحمت ش کن.

بتول سه نیم صبح می­آمد و صداش می­زد، بعدِ نماز، رفاق‌سر می­نشستند به کار، به دسته و تمیز کردن سبزی‌ها، بتول با آن صورت گرد و پوست سفید، همیشه      می‌خندید، برای هر کس یک تیکه می‌آمد و ادا در می‌آورد و غش‌غش می‌خندید. خنده از صورتش نمی‌افتاد و همین اخلاق باعث شد تا ناهید دوست‌ش داشته باشد و رفیق شوند. از وقتی با هم آشنا شدند دستفروشی را شروع کرد.

-        سرم جلو می­رفت و پام نمی­اومد،از بس خسته تن داشتم.کار زیاد. مهره­های گردنم باز شده دکترگفته. بچگی یک کیلومتر پنج کیلومتر ده کیلومتر هیچی نبود برام. پیاده می رفتم و کارِ خونه به دوشم همه. ساختمون سازی کردم از کارگرا بیشتر می­رفتم بالا و می­اومدم پایین. حمالی، کمرم شکست. دکتر گفته رو مهره­ی گردنت جای یه ضربه­ی کهنه شده هست. سنی ندارم بفرما...

-        اندازه‌ی خی قِد داری. دستات فوکا رو می مونه، زور تو رو داشتم شیش  پسر برا عباس آقا می‌زاییدم ...

دست سفید و تپلش را به گردی شکم می‌زد و چند پر جعفری به صورت ناهید پرت می‌کرد و غش‌غش می‌خندید.

-        مستی به خدا زن . سرخوش و بی خیال. خوش به حالت .     

 منظره همیشگی خانه، پیش رو، آرام و پرنور، پرپرزدن لکه‌های نارنجی وسفید پروانه، برق بال بلند و شفاف سنجاقک، روی موج سبز شالی،کف دست به استخوان بینی کشید. مرگ چاره ندارد، درد بی درمان. بقیه دردها چی ...

-        تا برگشت میثم کدوی اعظم خانم رو بچینم ... دستم به راه دلم نمی‌ره ... بسه ... برا کی ... براچی کار کنم ...

سرشاخه‌ی درختان پنجه زیر شکم آسمان گرفته بودند،راش و ممرز و صنوبرها مثل یک ردیف آدم پشت پرچینِ شالیزار به زندگی اش نگاه می‌کردند. به هزار کار نکرده فکر کرد. تکان نخورد. آرنج چپ به زانو تکیه داد، چند تار مو شقیقه لای انگشت شصت و اشاره از بیخ جلو کشید، تار بلند مو دست را تا چانه و گردن پایین می آورد و مو را رهاکرد و باز از بیخ آرام‌گرفت، پایین کشید. رفت و برگشت دست و سنگینی فشار توی پیازمو و پوست شقیقه، روی هم غلتیدن موها با فشارنوک انگشت، سکوت را زیاد می‌کرد.صدای نفس کشیدن و نگاه مات،حواسش داشت به فکرهای توی سر نگاه می‌کرد. پایین ، بالا، لغزش مو ... پا دراز کرد و پنجه‌ها را گذاشت توی دامن. نگاه کرد، انگشت درهم پیچاند، کف دست چپ را پشت دست راست گذاشت، راست کنارکشید و آمد روی دست چپ، دید انگشت‌های زمخت، پنهان نمی‌مانند، پنجه بازکرد پیش رو، دست‌ها مال خودش بود، نمی‌شد پنهان بماند.انگشتان کشیده و ناخن‌های باریک، گوشت آورده ازکارِ زیاد، پوست دستش کلفت. رگ‌ها، مثل ریشه‌ی بیرون مانده درخت، ناخن کوتاه و برجسته و عضله های کوتاه درشت بند بند انگشتان، این دست و پنجه زنانه نبود، زبر وکلفت و ورزیده، عین دست مردها، از مچ به بالا می شد فهمید صاحب دست زن است.

دوروررر... دوب دوب ب ب... دوروررر... دوب دوب ب ب ...

از دور می شد فهمید، پنجه های دارکوب از هیکلش بزرگ تر است و با چه فشاری پوست درخت را چنگ زده تا عمودی بماند و ضربه‌های نوک تیز، تنه‌ی سفت گردو را سوراخ کند.دارکوب داشت برای سنجاب لانه می‌ساخت، توی سوراخ‌ها، گنجشک و سینه‌سرخ هم لانه می‌کردند، اما بیشتر سنجاب‌های فضول بودند، مثل جن با جیغ‌های کوتاه از این شاخ به آن شاخ می‌پریدند. فصل گردو هجوم می‌آوردند و جیغ جیغ‌شان با صدای کوکو و دارکوب و سینه سرخ و گنجشک‌ها قاطی می‌شد. جوان تر بود، سنجاب‌ها را چوب و سنگ می‌زد، میتاراند. حالاکاری به کارشان نداشت و می‌گذاشت هرچه می خواهند گردو بخورند و ببرند توی لانه‌هایی که با تلاش دارکوب‌ها ساخته شده است. انگار دارکوب باید برای سنجاب لانه بسازد. چهل سال عمرش طبیعت کارهاش را هر سال تکرار می کرد. فهمید چرا شکوفه‌ی کدو ریز سایبان برگ پهن در می‌آید، بته خیار هم روی تکیه‌گاه راه می‌رود، گوجه فرنگی و بادمجان و فلفل ساکن بودند، فقط قد می‌کشند و روی زمین عین تنبل‌ها ولو می‌مانند. می‌ماندند تا عمرشان تمام شود و سال بعد دوباره نشا بزند دورتادور جالیز، وسطش را سبزی خوردن­ و چغندر و لوبیا ­بکارد. از کار آدم‌ها سر در نمی آورد، امروز به فردا ، حتا یک ساعت دیگرشان معلوم نبود. چرا ... همین بتول تا دیروز بود و امروز دیگر نیست ...

دوروررر... دوب دوب ب ب... دوروررر... دوب دوب ب ب ...

 احمق کوچولو کار بیهوده‌اش را باز شروع کرد. لکه‌یی  سربی رنگ و نوک بلند تیز. تاج رنگارنگ بالای سر، دم بادبزنی، موقع پروازبرای تغییر جهت‌های تند. لکه‌های سفید شکوفه‌های آلوی وحشی لای شاخه‌های خشک و قهوه‌یی نشان بهار است و بعد رنگ سبز، مثل موج دریا، پست و بلند سینه‌کش کوه را پر می‌کند و صدای هوهوی باد تغییر می‌کند،گردش باد صدای شرشر باران می دهد و تن به جنگل و کوه می کشد و با برگ های پهن شده و بازیگوش بازی می‌کند. تابستان، جنگل و مرتع آن قدر پرنده و چرنده دارد که صداها درهم و شلوغ‌اند، جیرجیرکردن  سرسام آور و بی‌فایده‌ی جیرجیرک‌ها، توی گرمای انجیرپز، هیچی ساکت شان نمی­کند جز گنجشک، از خورده شدن می‌ترسند، تا دم مرگ جیرجیر می‌کنند. اما پاییز و زمستان، صدای دارکوب لابه‌لای شاخه‌های لخت درختان، مثل صدای جغد در شب پژواک دارد، همان وقت‌هاست که ازترس زمستان و زور سرما، سنجاب‌ها سروکله‌شان پیدا می شود. چشم تنگ کرد تا دارکوب را بهتر ببیند، نوک دراز و سیاه و خمیده، با دو چشم گرد و سیاه که به سرِ گرد و تاجدار را دید، سرگرم پاک کردن تریشه های چوب دور سوراخ است.

-        بتول چند ماهته؟

-        چه می‌دونم دوماه سه ماه ... یه کوفتی هست دیگه.

-        خدا ذلیلت نکنه با این یکی چندتا می‌شه.

-        دوازده تا ...

-        خب اگه اینم پسر نشه چی ؟

-        قربون جدش برم یکی دیگه، دس ما نیست که حتمن حکمتی داره ...

-        نخند بتول جدی می‌گم برو لوله ات رو ببند خودتو نجات بده. من بستم راحت شدم ... از دست این نامرد ...

-        ای وای نگو عباس آقا بشنوه ناراحت می‌شه توکار خدا دخالت؟

-        چقدر مستی زن، خسته نمی‌شی هرسال هرسال ... اهه .

-        خدا بخواد این پسره ...

کف دست تپل و سفید روی گردی شکم کوبید و غش غش خندید. صورت گرد و لپ سرخ و گوشت‌دار،غبغب، همراه هک هک خنده به لرزه افتاد. هم سن‌اند. اما سرخوشی بتول را جوان‌ نگه داشته است. اگر می‌دانست آخرین باراست که با بتول برای فروش به بازار می‌رود، چه می‌کرد؟ هیچ. مگر کاری از دستش بر می‌آمد؟ بتول سه ماهه حامله بود، دیشب کنار خط ماشین زدش و فرار کرد. شب کنار جاده چه می‌کرد، به بیمارستان نرسید. صبح جنازه را از بیمارستان آوردند تا توی قبرستان روستا دفن کنند. نمی‌خواست برود. نمی‌خواست عباس‌آقا ودختر‌های قد و نیم قدش را ببیند. نمی‌خواست چشمش به حاج چنگیز بیفتد که توی همه‌ی مراسم، حضور داشت و بالای مجلس می‌نشست و معتمد محل بود.

-        بخت سیاهم بسوزه. مردیکه خجالت نمی‌کشه ... عباس آقا هم نمی‌گذاره کفن بتول خشک بشه ...

و سوزش درد از بند بند انگشتان تا استخوان سرشانه اش تیرکشید. مفصل انگشتانش از دوشیدن شیر و وجین باغچه و یک خویز زمین آبی، ورم داشت، تا گرم کاربود درد حالیش نمی شد اما تا دم می‌زد و تنش سرد می‌شد درد هم می‌آمد سراغ مفاصل تنش، زانو وکمر، کتف و گردن، تا تکه تکه بند انگشتانش.

ناهید گفت:

-        اگه مادرم بود ، تنها نمی شدم. چه فایده اینم شوهرداری ...

دلهره چنگ انداخت توی دلش ضربان قلبش تند شد. هر طور شده برای میثم، زن می‌گرفت. یک زن خوشگل. چشم چشم کرد تا ببیند میثم دارد می‌آید یا نه. باریکه راه خاکیِ‌کنارِانون وعلفزار، از پیش خانه شروع می‌شد و با انحنا می‌پیچید به نی‌زار آبراه و درخت‌های صنوبر و آلو و پرچین باغ مرکبات حاج فرهاد. میثم را فرستاد تا خبر بیاورد. تا امروز معنی آسایش را نفهمید. کورسوی امید، مثل لکه نور لابلای شاخ برگ درختان جنگل در دور دست، توی سرش سوسو می‌زد .

چهل ساله بود با پوست شاداب و بی چروک. دور چشم عسلی هیچ چروک یا افتادگی پوست نداشت اما گودی گونه پوست و پلک را پایین کشانده بود. استخوان درشت فک و قرمزی خط لب‌ها طراوت و سلامت داشت، بینی درشت با قوزاستخوانی به نوک خمیده و پره‌های تیز وسط صورتش چسبیده بود. گودی گونه ها استخوان بینی را درازتر می نمود. و دندان‌های درشت پشت لبش را انحنا داده بود، برای دهان کوچک ناهید بزرگ بود،. از نوجوانی مادر نگران، به دندان‌های درشت خودش که لب بالا را کنار زده وعین دندان خرگوش، همیشه بیرون دهان می‌ماند اشاره می‌کرد و می‌گفت :

-        لبت رو ببند،لوشه ­ول کنی دندونای اسبی‌ات بیرون می‌افته زشته برا دختر.

 بعد با انگشت اشاره روی دندان‌های فرسوده و سیم زده‌اش می‌زد، به آسمان و خدا اشاره می‌کرد و به افسوس سر تکان می‌داد، از بخت بدش یا شاید زشتی صورت ناهید،گله می‌کرد. بچگی گوشه‌گیر و مطیع، کم‌کم یاد گرفت لب‌ها را به هم فشار دهد، موقع حرف زدن یا خندیدن کاری نمی‌توانست بکند و درشتی دندان ها تو چشم می‌زد، تمسخر هفت خواهر وبرادر عادی بود، ناهید لج می‌کرد واز همه کنار می‌کشید.از خوش شانسی دهانش نه به گشادی دهان پدرش شده بودکه تراکتور داخلش جا می‌گرفت نه به تنگی دهان مادر که از کمی جا، چارتا دندانش بیرون مانده بود، صورت استخوانی پدرش، درشت و دراز بود، به غیر چشم ها ریز، بینی چانه ابرو پیشانی، لب ها، همه دراز و کلفت بودند فقط میان این صورت دراز باید برای پیدا کردن چشم های پدر، ابروهای پرپشت و بلند را کنار زد و ته گودال و کاسه‌ی چشم، لای دو خط صاف و باریک، دو ماش ریز سرخ را ‌دید. هنوز هر بار مار نارنجی و حشره خوار پتیلوس می‌دید، یاد چشم  پدرش می‌افتاد.

مهم نیست. خوب و بد زشت و زیبا، قیافه و بدن و تقدیرش را پذیرفته است. این جا هم با زن‌های چاق و آفتاب سوخته همسایه ها کاری نداشت، ماه رمضان توی همین ایوان می نشست وبه تنهایی ختم قران می‌گرفت و نمی‌گذاشت خاله زنک‌ها توی کارش سرک بکشند. پشت سرش هفتاد من صفحه بگذارند:

-         ناهید، خسیس وحسوده ...

-         شوهره به خاطر همین اخلاق ولش کرد ...

-         اگه بر رویی داشت خدا رو بنده نبود ...

-        از دماغ فیل ...

دوروررر.. دوب دوب ب ب... دوروررر... دوب دوب ب ب ...

حرکت تند و ریزِ سر و گردنِ دارکوب آن قدر تند است انگار تکان         نمی‌خورد، صدا کم جان و آهسته شد و حالا پس و پیش شدن سر دارکوب ابله را دید. پیدا کردن چند کرم کوچک این همه زحمت  داشت،کارش بیشتر به درد سنجاب‌ها می خورد تا از سوراخی کنده، با زحمت کمتر لانه برای خودشان بسازند. این هم یک جور خریت است در طبیعت و میان آدم ها. با همین دست،کاشانه آبادکرده‌است،بیهوده.گاهی‌فکرمی‌کرد،کارهاش‌بی‌فایده‌اندوگاهی‌فکرمی‌کردزمین‌بیشتربه‌دردپسرش‌می‌خورد،همین‌جاپاگیرش‌کند.سرپیری پادرازکند، نمازبخواند، توی رفاق بنشیند و بازی و کارکردن نوه‌ها و پسرش را نگاه کند، ماه رمضان دوره ی قران خوانی  بگذارد و با همین زن هایی که چشم دیدنش را نداشتند، سفره  بیاندازد، اگر قسمت می شد و یک سفر به خانه‌ی خدا می‌رفت دیگر هیچ آرزویی نداشت،آماده تا درآرامش بمیرد، جنازه‌اش را به قبرستان روستایش بشل، بازگردانند وکنار مادر و پدرش به خاک بسپارند و تا ابد آرام بگیرد.

میثم آمد. تکه چوبی در دست داشت و به چماز و پلم های کنار راه می‌کوبید و می‌آمد.تی شرت آبی با عکس فوتبالیست خارجی ، روی سینه اش چروک وباز     می شد، آخرین بار همراه بتول، خریده و بتول هی اسم عکس را  پرسید بود، نمی‌دانست، میثم دید مادر نمی‌تواند اسم خارجی را حفظ کند روی کاغذ نوشت و داده بود دستش، سر این اسم کلی با بتول خندیده بودند. بتول می ‌گفت اگر پسر دار شود     می‌رود همین آقا را می‌خرد و برای پسرش می‌آورد و غش غش خندیده بود. ناهید با نزدیک شدن میثم، سنگین جاکن شد، زانوهاش خشک شده بود. میثم آمد و با دیدن مادر لبخند زد.

-        چی شد میثم دیدیش؟

-        آره.

-        خب ؟

-        خب چی ؟

-        مگه یادت رفت ؟ چی گفتم بهت؟

-        نه یادم نرفت ... دیدم ... چه می دونم ... ندیدم.

-        یعنی چی ؟ پسرجان چشم امیدم تویی ندیدی؟ چشمام به راه سفید شد مُردم تا برگشتی. قربونت برم الهی، چیزی بیارم با حوصله برام بگی ؟

-        باشه اینا چیه مادر؟

-        کدو برا حاج خانم می برم. حالا می گی ؟

-        چی بگم، دستاش عین دست... دست... عروسک است سفید و تپل. خوبه راضی شدی ؟

-        خب صورتش؟

-        عین صورت عروسک اونم  با مداد رنگی نقاشی شده .  

-        به نظرت چند سالشه ؟

-        اول فکر کردم هم سن خودمه دیدم نه شاید تازه دیپلم گرفته باشه. بسه یا نه می خوای بگم چی پوشیده کفشاش چه رنگیه چندتا چشم داشت حوصله مو سر بردی بسه دیگه، چه فرقی برا ما داره... ما که باید همین جا بمونیم... مگه غیر اینه ؟

ناهید حرف نزد و بلند شد رفت توی آشپزخانه. جلوی درگاه نفس تازه کرد. بغض به سینه اش فشار می‌داد. اجاق گاز معمولی سمت چپ و سبد ظرف‌ها کنار شیرآب و سکویی سنگی پر از بشقاب و قاشق و جای نمک و فلفل و زردچوبه، یخچال هم طرف راست. جلوی در ایستاده است. کف آشپزخانه موزائیک خال خال سیاه و قهوه‌یی و جلوی در هم نمدی بیضی افتاده است. دیوا‌رها دور تادور خالی است و چند نایلون و پارچه و زنبیل و سبد پلاستیکی زرد گَل میخ جا به جا آویزان‌اند.آینه کنار یخچال به دیوار نصب است. تکه شکسته از مربع ، ناهید جلوی آینه ایستاد و دید سرخی و نم چشم‌هاش هم ایستاده‌اند تا با فشار اندک پلک بیرون بریزند. پشت دست به پلک فشرد و خیره ماند به لک‌های ریز قهوه‌یی پوست. دست‌هاش زمخت بود. لای  ترک‌های ریز خراش و لک خاک، پاک نشدنی مانده است. پنجه در هم مالاند حس کرد سمباده روی سوهان می کشد . زبر و خشک. چه کند این دستش است ، دستی که کار می‌کرد و رزق و روزی از زمین می‌یافت، آدم تنها به پا و دست سالم نیاز دارد. خیسی چشم را گرفت . نباید میثم اشک‌ش را ببیند. به ضرب در یخچال را گشود. کاسه‌ی مربا و تکه‌یی کره برداشت . از آن جا پسرش را صدا زد:

-        دستت رو بشور و بیا چای و نان بخور. بیا عزیزم باید برم شهر...

دوروررر... دوب دوب ب ب... دوروررر... دوب دوب ب ب ...

 

                                                               پایان

 انوشه‌منادی               12/7/1392بابل

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-bidi-font-family:Arial;}

به روز شدن ...

به تاریخ مطالب خودم نگاه کردم دیدم همه مربوطه به سال 91 .گفتم یه چیزی بنویسم ،.. از روز خیری ندیدم  تا به روز بشم ، پس شبا رو در یابم ... شاید به شب  شدن بهتر باشه ... اصلن به روز شدن چه معنی می ده ؟ تا این جای زندگی شبا همیشه بهتر بوده و روزها پر از دردسر و گرفتاری . راه دور نرم توی همین چند ماه که 91 شد 92 چه اتفاقی افتاده تا آدم ترغیب بشه و روزها رو حساب کنه و بی خیال شبا بشه ، هر چی فکر می کنم چیز دندون گیری پیدا نمی کنم . من شبا رو بیشتر دوست دارم . چرا ؟ چون شبا به جای زنده ها ارواح آزادن و دنیا پر از لطافت و آرامشه ... همین یک دلیل کافی نیست ؟ برای این که بگم روز به درد نمی خوره صد تا دلیل سیاسی و اجتماعی می شه پشت هم ردیف کرد ...

حریم

 

       حریم

     اتاق خواب تاريك بود ، سر خر  كج كردم و كليد زدم . زردي نور سياهي ها را پراند ، اتاق روشن شد . دخترم تكيه زده بود به كمد چوبي رختخواب ، پيشاني روي كاسه ي زانو گذاشته بود . پرش تاريكي سر ش را  پراند ، دو كاسه نمور چشم ها، براق ، نگاهم كرد . در جا فهميدم مزاحم شده ام . اگر چيزي نمي گفت هم فورا بر  مي گشتم . اما گفت . توي تاريكي تنها كز كرده بود و بدجور شلوغ و آشفته بود ،   با خودش .

          - اهه ... بروبيرون !

          - ببخشيد ... تسليم.

          دست بالا بردم ، تكان دادم تا ببيند و غر نزند . بيرون اتاق ، طوري گفتم بشنود، هرجاي اين خانه كمي بلند حرف بزنيم ، همه مي شنوند، اتاق خواب ، آشپزخانه، پذيرايي، بي معني بود .

          -  چراغ دستشويي روشن بود ، گفتم حتما ...

          زنم جلوي گاز ، چشم به سيب زميني هاي درحال سرخ شدن داشت

          -  به كي گفتي ؟

          -  خودم به خودم گفتم ...

          -  يه كمي بلند تر بگو تا همه بشنون ، اين جوري كمتر گند مي زني.

          تير اندازي كردن ، هم مفهوم با ضرب المثل مازندراني "كمون چو پشت دره " يعني تير و كمان آماده ي شليك بود ، به هر بهانه ، حتا بي بهانه ، شليك مي كرد . روي مبل فرو مي ريزم ، تلويزيون مثل لامپ مهتابي هميشه روشن بود ، با صداي بلند  بي غرض و مرض ، گفتم براي هرسه ، پسرم هم بود، دراز كش ، عرض پذيرايي را پر كرده بود .

          -  ببخشيد ... از طرف خودم عذر مي خوام ، خوبه ؟

          زنم سر به افسوس تكان داد و چشم اشاره به پسرم كرد ، چرا فكر مي كند هميشه بايد همه چيز را گوشزد كند و مطمئن باشد آن چيزها را يا نمي بينم يا   نمي فهمم ، خيره به قيافه ي صحيح و شاداب گوینده ، خودم را به نديدن و نشنيدن مي زنم ، ابزارم همين بود ، بي توجه ، چشم بسته .

            پنجه پاهاي پسرم به پايه ي مبل روبه رو چسبيده بود و سرش به كلاف   قهوه يي و چوبي  تكيه زده بود ، با گوشي اش پيامك مي فرستاد يا مي گرفت .  زير پوش مشكي ركابي دور كتف جوان و ورزيده و گره بازوان اش را چشم گير تر كرده بود ، خط هاي صورتي موازي ، زير انحناي ركاب مشكي به چشم مي خورد ، اثر شلاق هايي كه تعزير شده بود ، از كتف تا قوس كمر، بي صدا آمده بود و دمر روي رختخواب افتاده بود و با غرور و مردانگي اش درگير بود . كاري از  پدرش ساخته نبود به جز نال و نفرين كه كار هر خاله خان باجي بود . زنم زار زده بود . همراه دوست اش ، با موتور سر چار راه گيركرده بودند و بوي دهان شان دردسر شده بود ، بي جنبه بازي در نياورده بودند ، معقول مي خواستند بروند پارك لاله ، پاتوق شان بود . جرم محرز بود و نفري هشتاد ضربه . حتا به خانواده خبر نداده بودند، خودشان بريدند و دوختند . زدند .

           گاهگداري با برو بچه ها مي خوردند و به قول پسرم توي خودشان حال  مي كردند، اين كار چه اشكال داشت ، از من  پرسيده بود، بايد جواب مي دادم ، با  لحن پدرانه  نصيحت اش كرده بودم، صورت به بالش فشارداد ، گمانم پوزخند زده بود و درد ش را به جايي برد كه من هم پنجاه سال آن جا تلنبار كرده بودم،  توي عمق تاريك ذهن .

          حالا دخترم با چشمان خيس آن طرف توي تاريكي خلوت كرده بود، اما خانه يي كه دو اتاق داشته باشد ، همين جوري همه چيزش با هم قاطي مي شود ، تنها يي  خلوت ، گپ و گفت ، درد دل كردن بي معني خواهد بود . اگر بخواهم با زنم حرف بزنم بايد در فرصتي باشد كه آن دو نباشند ، اين كه دلت مي خواهد حرف بزني ، نصف ماجرا ست ، گاهي  كنار هم روي مبل    مي نشينيم، عيال كف دست روي پهناي ران مي كشد تا كاسه ي زانو، آرام و بي وقفه تكان     مي خورد ، آه و ناله مي كند ، دردش را  گوشزد مي كند ، اما نگاه نمي كنم ، نمي بينم و      نمي خواهم بشنوم .

           غروب ها كه دخترم از سر كار مي آيد ، دلم مي خواهد كمي با هم گپ بزنيم  اما زنم معمولا توي آشپزخانه بشورو بپز دارد ،  حواس اش به ماست ، تا صدا مي شنود يعني تا يكي حرف مي زند، شير آب را كم مي كند ، غژ غژ ليوان توي دستش از صدا مي افتد ، يا بشقاب چيني و قاشق استيل كه دنگ دنگ صدا دارد ، همراه كند شدن حركات دست  تيليك تيليك       مي كند  ويا ثابت ماندن در هر حالت ، تنظيم  سرو گوش در جهت صدا ، اگر روسري گوش ها را پوشانده باشد، با نوك خيس وچرب يا آغشته به خرده سبزي لبه ي روسري را كنار مي زند ، و يا چاقو به دست چشم هاش  مثل دوربين ، رفت و آمد، بلند و نشست مان را رصد می كند، طوري كه بچه ها  به نگاه مادرشان حساس شده بودند ، توي اين خراب شده  خلاصه  چشم در چشم     مي شدند و زنم شورش را در آورده بود . طوري كه دادشان در مي آمد و شروع به دري وري گفتن مي كردند  پرت و پلاهايي كه  تكرار بي معني شان كرده بود.  بارها موقع لباس در آوردن   غافلگير شده بوديم . رفت و آمد به توالت يا حمام بماند، اين جور قاطي بودن ، ساعت به ساعت ، روز و شب،  كسالت آور و احمقانه بود . جاي تنگ ، براي هيچ كس حريم نمي گذارد .

          براي خلاصي خودم، نديدن و نشنيدن را به يكي از هزاران اخلاق بدم  اضافه كرده بودم ، همان كاري كه توي خيابان ، داخل اتوبوس يا مترو همه انجام  مي دهند، انگار دنيا هم زده بود به  كوچه ي علي چپ . بااين حال هنوز نفهميدم امروز ديگر چه شده ، چرا دخترم گريان كز كرده تا توي خودش باشد ، هفته ي پيش همين وقت ها بود كه تا به خانه رسيد اشك اش سرازير شد و رفت توي همين اتاق ، با اين كه دلم نمي خواهد بدانم ، اما بايد سر در بياورم ، نمي توانم همين جور بي تفاوت به اين تلويزيون لعنتي خيره بمانم ،  

هر روز صبح ساعت هفت ، شروع عذاب بود براي دخترم از  بچه گي همراه زنم تا لنگ ظهر مي خوابيد و ساعت ژنتيك بدن اش  همان گونه تنظيم شده بود ، حالا سركار رفتن ، بعد سوار اتوبوس واحد شدن و در ادامه و از همه بدتر، مترو ، عذابي بود  لئيم .  حادثه در اتوبوس اتفاق افتاد بود ، ازدحام سر صبح مردان را به قسمت زنانه كشانده بود مرداني كه براي رفتن به آبدارخانه يا فلان ساختمان  نيمه كاره  و يا فلان زيرزمين توليدي پوشاك يا كفش ، بد جور عجله دارند ، تنگی جا و ازدحام فشار آورده بود و يكي راه سوار شدن را بدون اين كه بمالد و گير كند بسته بود ، دخترم معترض ،  به ساعت كارش و عصبي از زندگي در اين محله ، مي خواهد بالا برود اما طرف با پررويي تكان نمي خورد و بحث كه نه فحش وفحش كاري مي شود و دخترم با كيف زده بود توي صورت طرف ، طرف هم با مشت كوبيده بود روي مقنعه ي دخترم . در جماعت مرد ها ، به غيرت هيچ كدام شان بر نخورده بود ،  فقط سروصداي زنان در حمايت از دخترم باعث شده بود  طرف مشت بعدي را به صورتش نكوبد . اين غائله از صبح حال اش را خراب كرده بود و گريه اش را تمام روز نگه داشته بود و آورده بود خانه.

غرور دخترم  مشت خورده بود و غرور پسرم شلاق. به نظر زنم ،  مسبب همه اين ماجرا ها من بودم هستم و خواهم بود .  حالا  از خانواده و غرور و آسايش ، به قول آباداني ها گوزش مانده بود؟

          من ،  بايد جواب بدهم  چرا اتوبوس شلوغ است  و چرا  نمي توانم  خانه يي بزرگتر بگيرم و چرا اصلا در جواني به خيابان ريختم و شعار هاي احمقانه دادم و اوضاع مملكت را عوض كرده بودم ، همه اين ها توي سرم بخورد ، چرا نمي توانم اين دخل و خرج لعنتي را جفت و جور كنم و ماشين بخرم ، و هزاران سئوال ديگر كه جواب اش برايم روشن بود ، اما زنم ، هم صدا با بچه ها ش و همه زعماي قوم، توپ را توي زمين تمام گرفتارها و بي پول هاي دنيا انداخته بودند . اين افكار و اين حرف ها  بي فايده ست ، از دست شان خلاصي ندارم و نخواهم داشت بايد بفهمم امروز چه شده و باز براي دخترم اتفاقي افتاده ؟ زنم حتما مي داند ، بي خود نيست اين طور نگاه  مي كند ، گمانم مقصرم و خودم خبر ندارم يا به قول زنم بعد از سي سال زندگي مشترك هنوز معني خانواده را نفهميدم ، اصلا براي اين كه بدبخت اش كنم به دنيا آمده ام و كار ديگر در اين دنياي خراب شده ندارم و نخواهم داشت . به صفحه ي تلويزيون خيره  مي مانم ، صداي مجري و مهمان اش را نمي شنوم ، صداي خودم را مرتب مي شنوم كه     مي گويد بلند شو ببين چه شده ، چرا دخترت دارد زير گوش ات پشت همين ديوار ، مي گريد . از جا تكان  نمي خورم فكر مي كنم اگر از اين جاي تنگ  گذر كنم ،  تنگي روز اول قبر، روز خوشم خواهد بود .

                                                                       انوشه منادي

                                                                        7/3/1387

         

 

         

 

داستان خواندنی و تکان دهنده از محمد رضا صفدری

دوشنبه هجدهم دی 1391

مَکمول

راننده آشنا بود.به او گفت سوار شود تا لاشه های گوسفند را به خریدار برسانند.«شارغاپو» بر روی سپر ماشین ایستاده میله بالایی را گرفت.پرده سفیدی به در بارکش آویزان بود.در میان راه آن را پس زد.صدای بع بع و جنبیدن گوسفندی شنیده بود.در میان لاشه هایی که به چنگک ها آویزان بودند و چند تایی که در کف بارکش رها شده بودند. دهان و دندان های ریز گوسفند را دید و سر و گردنش که جنبید میان لاشه های گوشت.زنده بود.زور می زد که خود را از میان پاره های گوشت بیرون آورد.شارغاپو به جایی از ماشین کوبید.راننده نگه داشت.پیاده شد.گفت چه شده است؟شارغاپو گفت این بی زبان هنوز زنده است.

راننده گفت این سفارشی است.خریدار دستور داده است روزی یکی پوست کنده می بریم برای او.زنده زنده و درسته به سیخش می کشند.

راننده باز در پشت فرمان نشست.صدای بع بع گوسفند از پشت پرده آویزان به گوش می رسید. گوسفند های بی گردن که به چنگک ها آویزان بودند به هم می خوردند. صدای کوبیده شدن چیزی به چیزی دیگر بلند شد. شاید یکی از بی گردن ها از چنگک ول شده بود و چهار دست و پا مانده بود بر روی آن که زنده بود زیرا دیگر صدایش نیامد.پرده را پس زد.چنین چیزی نشده بود.گوسفند زنده پوست کنده در جای خود بود.هرچه زور می زد و می خواست کمر راست کند در زیر تنه های گردن بریده ها می ماند.تنها سر و گردنش بیرون مانده بود.پیدا بود که پوست سرش را با شتاب کنده بودند چون در جاهایی از سرش تکه تکه پوست و پشم با لخته های خون یکی شده بودند.

به در باغ بزرگی رسیدند.پر از درختان میوه.در کنار استخر ایستادند.

شارغاپو همکلاسی روز های دبستان خود را دید.دراز.پیکری استخوانی.

از پلکان ساختمانی کهنه پایین می آمد.

شارغاپو گفت: این که مکمول است!

راننده هیس کرد و انگشت شست خود را به دهان گذاشت.

مکمول از دور که می آمد گفت: میهمان ما را آوردی؟

راننده گفت: بله آقا.

مکمول گفت: ازکجا پیدایش کردی؟

راننده گفت: هیچی آقا... من... رانندگی می کردم.از آینه ی بغل دیدم یکی میله ی بالایی ماشین را گرفته است.

مکمول آن ها را به پشت ساختمان برد.رو به جایی که دیوارش شکسته بود و به بیرون راه داشت.صدا کرد: بیا بیرون.

صدا کرد و آواز خواند:... یک شب بیا در خواب ما...

آوازش را کش داد و به نرمی بغل هایش را گشود و بال کشید.می خواند که پیکری استخوانی و گوشت ریخته از شکستگی دیوار بیرون آمد.نرم و سبک و دست افشان به آن ها نزدیک شد.

شارغاپو خواست بگریزد.مکمول مچ دست او را گرفت سخت فشرد.صدا کرد.تا راننده دو سیخ بلند آهنی که نوک هایشان کهنه پوش بود آورد.

یکی از سیخ ها را به دست شارغاپو داد و سر دیگر را به دست پیکر استخوانی گوشت ریخته. آتش افروختند. کنده های مو و لیمو گُر گُر کنان می سوختند.

راننده گوسفند زنده ی پوست کنده را کشان کشان آورد.

مکمول به شارغاپو نشان داد که چگونه گوسفند زنده را چهار دست و پا بر روی دو سیخ می شود نگه داشت.همچنان که او سخن می گفت راننده دست و پای گوسفند را هر یک به جایی از سیخ ها با ریسمان می بست.

هنگامی که کار انجام گرفت چنان بود که گوسفند می خواست خیز بردارد.

شارغاپو نمی دانست چه کند.در ژرفای چشم های پیکر استخوانی گوشت ریخته کسی را باز شناخت که مکمول با دیدنش خواند یک شب بیا در خواب ما.

داستان : حنوط

                                             حنوط

 

ميانمان صدايي تبخير شد

و مرگ جار زد

درون خاليش را بي تحاشي . . .

                    محمد مختاري

( بخشي از منظومه ي  ایرانی )

 

پدر مرد ، در وصيت نامه اش با خط خوش به تاريخ چار ماه قبل از مرگش ، قيد كرده بود ،مشغول ذمه اش شده بودم.حالا ديگر دستش از دنيا كوتاه بود.از مادرم پرسيدم :

-         چرا اين وظيفه را به پسر بزرگش واگذار نكرد ؟

مادر پريده رنگ و خسته ، سر به افسوس تكان داد :

-         چون كه تو را  مثل خودش گبر مي دانست .

خواستم بـگويم:

-        اي بابا در جـواني غلط هايي كرديم از روي نفهمـي ، بيست سال پيش.

امـا نگفتـم. مـادر بوي اشك مي داد كه با عرق تنش در هم بود .چشم هاي خيس اش  نمي خواست حالا بعد از چهل سال زندگي مشترك خشك شوند. به هر حال پدر وصيت كرده بود. خواهرها با توله هاشان توي حياط و اتاق ولو بودند ،بوي گلاب و چاي دم كرده در نشيمن و پذيرايي پراكنده بود . جنازه وسط پذيرايي روي قالي لاكي رنگ ، زير چادر مشكي و كهنه ي مادر ، آرام و بي صدا دراز كشيده بود.هر چار پسر جنازه را بلنـد كـرديم و به حمـام دراز و كوچـك آورديم . حمـام فقط بـراي يك نفــر جا داشت و طـول و عرضش چنــد وجب بزرگ تر از قبر بود.با هزار مكافات پدر را راضي كرده بوديم بگذارد قسمتي از آشپزخانه را براي حمام ديوار بكشند امـا هرچه غر  زديم تا كمي بزرگ تر بسازد گوش نكـرد، هميـشه حرف حرف خودش بود و چــون ما را به دنيـا آورده بود بدهكارش بوديم ، بايد همه چيز به دلخواهش ميسر     مي شد ، طلبكارانه و با طعنه مي گفت :

-           حمام بزرگ  دل خوش مي خواهد .ننه تان را ببريد يك زن قد بلند و جوان برام بياوريد تا بهتان نشان دهم حمام بايد چقدر باشد

برادر بزرگم قبل از رفتن براي تهيه ي مجوز دفن و جور كردن لوازم عزاداري ، توضيح المســائل به دست آمد سراغـم .لاي كتاب نشانه گذاشته بود.

-        قبل از شروع اين جاها را درست بخوان ، اول وضو بگير  يادت نرود .

زير نـگاه مادر ، وضـو ساختـم ، بـي رمق بود ، خالي وخستـه در انتــهاي راه ايستــاده بود .جلـوي در حمام نگاهم كرد .مي خواست مطمئن شود .صدا صاف كـردم و دستورات را از ابتدا خواندم.دلم مـي خـواست بشنود و خيـال پريشــانش آسوده شود .

-        غسل ترتيبي ، اول سر و گردن و بعد بنا بر احتياط واجب طرف راست و بعد طرف چپ بدن را ...

مادر آهسته كتاب را از دستم گرفت و به آرامي گفت :

- وقت تلف نكن ، همه اش را يكي يكي برات  مـي گويـم ، جنـازه نبايد معطـل بماند گناه دارد.فقط حواست را جمـع كن درست و كامل بشوري ، اين كتري آب گرم را ولـرم كن ، داغ نباشد! ليـف خودش را بردار ، اگر آب سـرد شد صــدا بزن.سرآخر پنبه ها را توي اين سولاخ ها فرو كن بايد همه جاشو بشوري حواست هست ؟

- آره مادر مطمئن باش چشم  

 تكه هاي متقال كفن را يكي يكي از روي ساعد برداشت و نشانم داد .

-        اين لُنگه ، از ناف تا دور تنش مي پيچي .اين تــكه ، پيرهنه ، از سر شانه تا نصف ساق پا پشت و رو ، اين هم سرتاسري ، طوري از زير بدنش رد كن كه دوسر بالا و پايين ش را بشود بست ، لبه هاش روي هم بيفتد .

 تكه هاي كفن را به قلاب رخت آويز فلزي آويزان كرد .

-        كارهاي اصلي را گفتم . بقيه اش را خودم انجام  مي دهم .

 نگاهـي به جنازه انداخت ، سر تكان داد .در حـالِ صورت ش شايد افسوس بود يا شايد توبيخ پدر به روش معمـول خودش، هر وقت خطايي        مي كرد يا زخم زباني مي زد . در را بست و رفت.

 مور مور سرد روي پوست تنم دانه زد .هوا بوي صـابون و  رطوبت مانده مي داد.ريش تراش پدر روي تاقچه پنجـره بود . لاي تيغ هنـوز ريزه هاي موي صـورت ش سياهي مي زدچادر را كنار زدم،لخت با مشت هاي بسته خوابيده بود.هيچ وقت مشتش را باز نمي كرد مخصوصاًَ براي پسرهايش ، اگر به سهو يا به عمد ، خطـايي از او در خاطـره داشتيم  با چشمـاني دريده انكار مي كرد و نمي پذيرفت مثلاًََ ديـدن تاكسي اش در خيابان سبزواري هاي فوزيه ، كنار در چوبي و بزرگ باغچه اي كه به ميزها و عمارت كافه مي رسيد و اصرار بچه گانه ي ما براي ديدن پدر ، چرا كه تاكسي پدر را در ميان هزار تاكسي نارنجي تشخيص مي داديم و اصلاًَ بوي آن پيـكان برامان آشنـا بود جدا از لكـه هاي ريز روي در و گلگير جلو و پريده گي رنگ كنج و صندوق عقب ، كه هزار بار خودمان شسته بوديم . مادر براي خريد آمده بود اما وقتي من با فشار لته ي بزرگ و چوبي در باغچه را گشودم و به انگشت اشاره ميز پدر را نشانش دادم ، مادر جلو نيامد و ما ديديم كه چه طور زني با دامن كوتاه روي زانويش نشسته و استـكان به دست قهقهـه مي زد و سر خـم مي كــرد به حدي كه موهــاي بور و بلنـدش زانوهاي پدر را مي پوشاند،دست هاي مادر برخلاف اصرار ما بر صدا زدنش ، لنگه در را چفت كرد و رفتيم . با اين تفاصيل ، لقوه گرفته بود و سر بزرگ استخواني اش مـي لرزيد ، چانـه و مچ دستـش به همـراه زبان سـرخ و كلفتش همـه باهم  تكـان تكـان مي خوردنـد ، سر تكان مي داد و مي گفت:

-        همه ي عمرم خيانت نكردم نه به زن و بچه و نه به آرمانم .

    در مورد اولي دروغ مي گفت اما در مورد دومي چيزي نداشتيم بگوييم، پا باز كردم و چپ و راست ساق خشكيده و بي مويش گذاشتم پنجه ي پاهام شبيه پاي پدر بود با اين تفاوت كه معلوم بود كدام بايد راه برود و كدام به آخر راه رسيده است ، مثل ريشه ي خشكيده درختي سرنگون شده.

-        به خاطر صافي كف پا از خدمت معاف شدم .

حدود سال هاي هزار وسيصدوسي، امـا من بهار سال هزاروسيصدوپنجاه وهفت براي فرار از خانه ي او ، خانه ي پدرم ، داوطلبانه رفتم خدمت. آدابش براي تربيت بچه ها اين بود:

-        بچه را بايد وقتي بزرگ شد تربيت كرد .

    و اين روش در يك اتاق چارده متري و هشت دختر و پسر ، زير يك لحاف كرسي چه معجوني مي شد گرچه هميشه در اوقات شنگولي و سردماغي به صدايي زبر و بلند مي گفت :

-        هر كي علمي فكر نكنه علف خوره .

حالا بايد اين جنازه را پاك كنم . پاك ، طوري كه مادر با اطمينان بيشتري نگاهم كند. پدر لخت برابرم بود.  هيچ وقت اين همه استخــوان در بدنش نديده بودم فشـار خط لب هاش طـرح مبهمي از لبخند بود سرد و بي روح انگار مي دانست هنوز نمي دانم چه بايد بكنم. گفتم :

-        خب پاشو ديگه  من اين جا آمدم كمكت كنم. لازم مثل  هميشه مسخره ام كني .

 به هيكلي نگاه مي كردم كه از شورت به پايين بقيه اش را حفظ بودم، گره ي بازو ، كلفتي انگشتان و خال سياه زير گلو ، و موهاي كم پشت وسط سينه اش و خال جگري رنگ و گوشتي كنار پره ي بيني و ...

 غسل ميت معمـولاًَ با آب سـرد است. غسالخــانه ها آب سرد دارند ، اما ميت تـوي خانـه ي خودش با آب گرم غسل مي گيرد مخصوصاًَ ناظري چون مادر ، آشكار و پنهان حضور داشته باشد .

     كيسـه ي پشمي زبر است، اولين فشار هيـچ ، اما با دومين فشار ، سوزشي مي پيچد به پوست تن ، انـگار با سوزن تن را خـراش بدهنـد ، هر جـا كشيده مي شد مي سوخت. يك دور همه را كيسـه مي كشيد بعد آب داغ مي ريخت سرمان، از سوزش آن نفسم بند مي آمد، بعد همان پنجه ليف پر از كف صابون را روي صورتم مي كشيد ، راه نفس بسته مي شد و با ترس از خفگي ، كف صابون به حلقم فرو مي رفت، هنوز تلخي و سوزش تيزاب صابون در چشم و گلويم بود كه بي هوا كاسـه اي آب داغ داغ روي سرم خالـي مي كـرد،گمـانم هر     بچـه ي شش يا هفت سـاله مثل ميمـون مي پرد و كون خيز مي سرد و جغ جغ مي كند،تا پدر غش وغش ريسه رود. صــداي خنــده هايش ،قطــره هاي آويزان مانده ي سقف را مي لرزاند يا مي چكاند .

كاسه ي سدر و كافور بالاي شـانه ي راست پدر بود. اول بايد سر و گـردن را با آب و سدر و صـابون ليف بزنـم، بعـد بقيــه اش به ترتيب. تا به حال از مرده مي ترسيـدم اما حالا كـنار جنازه ي پدر خبري از ترس نبود هرچه بود مال خـودم بود و او . داخل اين حمـام به زور جا گرفته ايم. كاشي هاي سفيد تا سقف و سراميك آبـي كف حمام و دوش فلزي با آن برق ســرد و  بي اعتنايش. بايد دست به كار شوم، آب ولــرم را روي صورت ش مي ريزم بعد ليف مي كشم بوي كافــور همــراه بخار آب پخش مي شود و راه نفس را
مي گيـرد. ليف به صورتش مي كشم چيزي زير دستم تكان مي خورد ، تند دست پس مي كشم و منتظرم تا پدر بگويد: صابون تو چشمم رفت .

كمـر راست مي كنم، اين ديگر از ترس است كه پوست تنم دانه زده، پلك هاي بسته اش آرام آرام بازمي شوند. با دست چپ پلك ها را مي بندم. يك نگاهش كافي بود تا بچه ها لال شوند. دست پس مي كشم.پلك هابازمـي شوند حالا منتظرم تا چشم ها در كاسه ي گود افتاده وكبود تكان بخورند .

-        پيش از شروع بسم الله يادت نره .

لعنت به اين حواس ، زير لب تند تند تكرار مي كنم و دست چپ را روي پلك ها مي گذارم، برجستگي تخم چشم زير انگشتم است بي هيچ تكان. منتظـرم به فشار  انگشتان اعتراض كند اما ساكت است سرش را بلند مي كنم و ليف به پوست چروكيــده ي صورت و سر تاسش مي كشم. بعد زير گلـو و پوست خالي شده ي غبغب. دست چپ را برمي دارم، روي صورت ش كف سبز رنگ سدر و صابون پخش شده است پلك ها ، به نرمي باز مي شوند اين بار، تند كف هاي دور چشمـش را پاك مي كنم تا مبادا صابون چشم اش را بسوزاند .

-        چيه ؟ خودت خواستي چرا اين جوري نگاه مي كني ؟

آب را مي ريزم روي صورتش و به پهلو مي چرخانم ش پاها را دو طرف شكم و كمر ستون مي گذارم تا به پهــلو بماند،ابتدا سمت راست. دست چپم هنوز گرفتار پلك هاست. با لج بازي مي خواهد اين آخرين مرحله را ببيند .

-        دلم برا شما مي سوزه ، من چشم و دلم سيره . شماها بدبخت زن و بچه هستين آدم بايد سير از دنيا بره .

از ايـن كه راست مي گفت لجم مي گــرفت. حالا با اين پلك ها چه  كنــم. تا دست كنــار مي كشم باز مي شوند و خيره مي مانند به سقف، انحناي به هم فشرده ي خط لب ها و نگاه خيره اش به رفتارم پوزخند مي زند، گر چه شيشه ي چشم هاي ميشي اش خالي است ، اصلاًَ مثل خوابيده ها نيست، استخـوان درشت وتاس سرش و گودي شقيقه ها معلوم است خالـي و ساكت است ، پشت دست مشت شـده اش را ليف مي كشم و بعد پا كنـار مي گذارم تا  سينه بالا شود وسمت چپ بـدنش را بشويم ، دست چپ را روي چشم ها نگه مي دارم وليف را روي قفسـه ي سيـنه مي سرانم و چيزي نرم زير فشـار دستم مي لغزد و توي گودي بين دند ه ها فرو  مي رود، دست پايين مي برم وچنگ مي زنم به تكه هاي گوشت و پوستي شـل و لغزنده كه لاي پنجه مي سُرد.  دست از روي پلك پس مي كشم مي خواهم نگاه شوخ وشيطنت آميزش را ببينم ، نگاهي كه هميـشه اين جور وقت ها تلأ لؤ داشت ، به نوه هايش ياد داده بود كه آن ها حال و احوال وجدان كوچولو را برايش بگويند و بچه گانه بخندند. ليف را    برمي دارم و دلم مي خواهد بگويم :

-        بلند شو آقاجان همه چيزت هنوز سرحاله .

و منتظــر مي مانم تا يكي از متــلك هاي جگــرسوزش را بارم كنـد ، چند روز قبل از مرگش ، با طعنـه به برادر بزرگم گفته بود :

-        تو  مطمئني مثل من هفتادو پنج سال زندگي مي كني ؟

     اوجواب نداد و حرص خورد، تا آخرين روز بيشتر ازهمه ي بچه ها ، مراقبش بود و مرتب قرص لقوه اش را همـراه بـا پول تو جيبي برايش         مي فرستاد ، برادرم  چند سال است مثـل محصل هاي عقب مانده در تحصيل ، با سرعت عبادت مي كند، تا تمام ايام ناداني وكفر را جبران كند و ندبه و توبه از دهانش نمي افتد. پدر با تمسخر پشت سرش مي گفت :

-  اينا دين را چسبيدن و دي ين را فراموش كردن .

به عمد يايِ ديون را مي كشيد تا بفهميم منظورش چيست. يا اين كه:

     -  شماها را ننه تون عليه من شورانده .

      مادر بيچاره يك عمــر خشونت و زخم زبان هاش را تاب آورده بود و به عبـادت پناه برده بود و پدراين ها را توطئـه مي دانست. در باره ي ديون ، از همه بي توجه تر من بودم و مرتب غيبـت هايش به گوشم مي رسيـد. از اين لحاظ هيچ وقت كم نمي آورد،كافي بود يك ساعت پاي درد دلش مي نشستـيـم آن وقت دال تا ذال پسرها و دخترهاش ، خاله ها و عمـه ها ، سر و همسـايه ، همه و همه روي طبـق بود. با اين حــال دوران نقاهت ، همه ي خالـه ها و عمه ها بـه عيادتش آمدند و او طوري رفتــار مي كرد انگار نه انگار  سال ها آن ها را بي آبـرو و نانجيب مـي دانست، اگــــر بحثي مي شد پاك منــكر بود و يادش نمي آمــد حرفي زده باشد، در عــوض همــه مي دانستند كه نود و شش سال خرج تحصيــل بچـه هايش را داده و ما همچنان بدهكارش هستيم و فقط انجام وظيفه مي كنيم .

اين شستن و ليف كشيــدن خسته ام كرده است . مخصوصاًَ چشــم هاي بازمانــده اش، عملاًَ يك دستـي زير و رويش را مي شويم. بوي كافور كلافه ام كرده و چشم هام مي سوزد  برادرها هم پيداشان نشده ، چه  طور خشكش كنم و تكه هاي كقن را دورش بپيچم. خدا بيامرز كار برايم درست كرد .

-        تو بچه ي بي عرضه اي هستي از زن گرفتنت معلومه ...

چرا ؟ برخلاف عقيده اش كه مرتب لحيه مي فرمود و غير مستقيم به مادر طعنه مي زد :

-        اگه مي خواي زن بگيري اول دختر باشه و دوم قد بلند .

      كله شقي ام به خودش رفته است و بي اجـازه اش ازدواج كردم و او پا به مراسم نگذاشت و تا چند سال تحويلم نگرفت .

سرم گيح مي رود و اين مراسم براي ام كُنـد و طولاني و خسته كننده شده است .چيـزي بين ما جريان يافتـه كه نــگران و آشفتـه ام مي كند. با تمسخر نگاهم مي كند.  شير آب سرد را باز مي كنم و كاسه  كاسه آب روي تنش     مي ريـزم تـا كف صابون و ليـزي آن پاك شود، به همـه جايش دست        مي كشم تا هرچه زودتر پاك شود بوي سدر و كافـور و بوي مرگ سرم را سنگين كرده است. دست وپاهاش سفت شده اند .گودي شكم ش  خالي ست پدرهيچ وقت اين رنگي نبود ، زرد و كبود. اما هميشه بي انعطاف و مغرور بود ، مخصوصاًَ توي مغزش تمام عمر را همان طوري كه فكر كرد ،گذراند .

با حولـه ي خودش خشك ش مي كنـم. رطوبت پوست تنش را نرم كرده است. اين لنگ كـه از ناف تا زانو را  مي پوشاند ، بعــد پيرهن و بعد سرتاسري ، لبـه هاش را روي هم مي اندازم. با چشم هاش نمي دانم چه كنـم، قاب صورت ش از كفـن بيرون است ، انگار دارد به جاي كه بايد برود نگاه    مي كند. در حمام را باز مي كنم و هواي تازه به صورتم مي پيچد.

مادركنارديوارنشسته است ، با ديدنم از جا بلند مي شود چشم هاش را پاك مي كند و از كنار در به پدر نگاه مي كند. زير لب دعا مي خواند. خودم را بيرون مي كشم و توي ايوان مي نشينم. دلم مي خواهد گريه كنم اما نمي توانم. پدر هيـچ وقت به خدا اعتقاد پيدا نكرد و از همه بدتر مطمئــن  بود كه اشتباه     نمي كند.حالا كارم تمام شده و دلشوره  دارم. فكــر مي كنم آخرين خاكريز و مانع بين من و مرگ ، برداشته شده است .

انوشه منادی

8/3/1381

ما سه نفر هستیم / داوود غفارزادگان . (یکی از بهترین داستان کوتاه این نویسنده )


 قبل از خواندن این داستان . یکی از بهترین داستان هایی ست که بارها با لذت خواندم و برای نویسنده اش به احترام سر خم می کنم . یا به قول فرنگی ها کلاه از سر برمی دارم .
 

ما سه نفر بودیم؛ امیر و فیضی و دادا. و عجیب است که هیچ کاری نتوانستیم بکنیم. جلو چشم ما بردندش و ما برگشتیم به اتاق. ورق‎های بازی‌مان را جمع کردیم و گرفتیم خوابیدیم. تا صبح صدای نفس‎هامان را شنیدیم و حرفی نزدیم هوایی که تنفس می‌کردیم سرد و گزنده بود و زیر پتوها بر سینه‎هامان سنگینی می‎کرد. تا فردا ظهر به صورت همدیگر نگاه نکردیم و ظهر امیر بود که گفت ناهار چی بخوریم. ما جوابش را ندادیم و گذاشتیم فکر کند که به تنهایی باید این خفت را به دوش بکشد. هوا روشن شده بود و ما خواب‌مان نمی‎برد. بیرون، باد تنوره می‎کشید و پوفه‎های یخ زدة برف را می‎کوبید به شیشه. بخاری نفتش تمام شده بود و ما می‎لرزیدیم. کسی از ما جرأت بلند شدن نداشت. همه خوار و خفیف بودیم و نمی‎خواستیم سرهامان را از زیر بالاپوش‎هامان در بیاوریم. ما ذلت خودمان را توی چشم‎های همدیگر می‎دیدیم و می‎دیدیم نفس‎هامان آلوده به ترس است.ما سه نفر بودیم و مدرسه پناهگاه خوبی بود. بیرون برف و بوران بود و سگ پشتش را داده بود به در مدرسه و برف‎ها را چنگ می‎زد. روی پله میان برف‎ها به طرف بیشه پارس می‎کرد و از جاش جم نمی‎خورد. چشم‎هاش را دوخته بود به تاریکی و کولاک بوره می‌کشید. او نگاه می‎کرد، به طرف اشباح ناپیدا می‎غرمبید و ما می‎ترسیدیم در را باز کنیم بیاید تو. همیشه این کار را می‎کردیم. می‎آوردیم تو، ولش می‎کردیم توی راهرو. در را هم از پشت چفت می‎کردیم. بیشتر، شب‎هایی که ظلمات بود یا باد و بوران. از اتفاقات پیش‌بینی نشده می‎ترسیدیم و فکر می‎کردیم حادثه تلخی در انتظار ماست. سگ را می‌آوردیم تو و در او پناه می‎جستیم. شب‎ها هر چند بروز نمی‎دادیم، می‎ترسیدیم. شام که می‎خوردیم راه و بی‌راه سر حرف را می‎چرخاندیم به قتل و جنایت و ترس مکیفی تمام وجودمان را می‎گرفت. مثل بچه‎های کوچک از ترس به ترس پناه می‎بردیم و قصه‎هایی که می‎بافتیم چار ستون بدن مان را می‎لرزاند.ما دور از ده بودیم؛ نزدیک دره‎ای پست و سنگلاخ. شب از روستایی‎ها کسی آن طرف‎ها پیدایش نمی‎شد. پشت مدرسه قبرستان بود و دو طرف‌مان درخت‎های پیر گلابی. ما تابستان ده را نمی‎دیدیم، پاییز و زمستانش با ما بود. شاخه‎های لخت گلابی زیر شلاق باران سیاه‌تر می‎شد و مثل انگشت مردگان آسمان بنفش شامگاهی را چنگ می‎زد. عصر که بچه‎ها می‎رفتند خانه‎هاشان، ما می‎زدیم بیرون. چراغ قوه دست‌مان می‎گرفتیم و یکی یک چماق. دشنه، چاقوی ضامن‌دار و پنجه بوکس همیشه همراه‌مان بود. فیضی فلاخن هم برمی‎داشت. ما دست به فلاخن‌مان بد بود و سنگ‎هایی که با آن می‎پراندیم راه به جایی نمی‎برد. دم دره می‎ایستادیم و سنگ‎هامان را سوت می‎کردیم آن پایین لای علف‎ها. فیضی مچ‎هاش قوی بود و زود یاد می‎گرفت چه طور با فلاخن نشانه برود. روستایی‎ها به ما می‎خندیدند و به فیضی به چشم خودی نگاه می‎کردند. دم غروب می‌دیم به بیشه پایین دره و خوش می‎گذراندیم. تو بیشه سه بوم جنگلی بود که در تنه درخت گردوی پیری لانه داشتند. روستایی‎ها از جغدها وحشت می‎کردند. آنها بزرگ بودند و پلک که می‎زدند ما شومی ‎نگاه‌شان را می‎فهمیدیم. لای سنگ‎ها پر از مار بود و سنجاب و موش صحرایی. هوا که سرد می‎شد خرگوش‎ها و روباه‎ها هم می‎آمدند. روستایی‎ها از بیشه می‎ترسیدند و وقتی می‎دیدند ما می‎رویم آن‎جا از ما رو برمی‌گرداندند. کدخدا پیغام فرستاده بود نرویم آن طرف‎ها. گفته بود فردا اگر بلایی سر ما بیاید کی جواب‌گوست. ما نمی‎دانستیم چرا نباید رفت بیشه. آن‎جا پر درخت بود و علف‎ها تا زیر زانوهامان می‎رسید. در شکاف سنگ‎ها همیشه گل‎های وحشی بود و تا برف زمین نمی‎نشست، بیشه همان جور بود که بود. مانده بود ته دره میان تپه ماهورها و انگار پاییز از آن‎جا نمی‎گذشت. ما نمی‎دانستیم چرا نباید رفت آن‎جا و می‎رفتیم و آن‎جا خوش بودیم. ساعات بیکاری بیشه تنها ملجأ و پناهگاه ما بود. عادت نداشتیم برویم قهوه‌خانه. یک بار رفته بودیم بس بود. پیرمردها گوش تا گوش نشسته بودند. سوال‎های سخت‌سخت از ما پرسیدند و ما در جواب شان ماندیم. آنها سرهاشان را تکان دادند و با نگاه‎های پر تمسخر چانه‎هاشان را مالیدند ته چپق‎هاشان. چندتایی از شاگرها هم آن جا بودند. کنار سماور سر پا ایستاده بودند و خنده فاتحانه‌ای روی لب‎هاشان نشسته بود. ما دانستیم حریم ما همان چاردیواری مدرسه است و بعد از آن نرفتیم قهوه‌خانه. گذرمان از روستا فقط هفته‌ای یک روز بود. سه شنبه‌ای آب خزینه حمام را عوض می‎کردند و ما صبح زود می‌رفتیم حمام. آن وقت صبح فقط چند تایی عاقله مرد توی خزینه بودند. بدن‎های آنها درشت و پر مو بود و به بدن‎های باریک و سفید ما به حقارت نگاه می‎کردند و جوری نگاه می‎کردند که ما انگار عروسک سفالی هستیم و آنها با احتیاط نگاه می‎کردند که ما نشکنیم. دیگر هیچ روزی گذرمان به ده نمی‎افتاد، مگر کسی می‎مرد یا عروسی بود و دعوت‌مان می‎کردند یا ماه محرم بود و کسی خرجی می‎داد. ما سعی می‎کردیم از زیر دعوت‎ها قسر در برویم. آنها پاپیچ مان می‎شدند و ریش سفیدی را می‎فرستادند دنبالمان. ما بالای مجلس پهلوی آخوند و کدخدا مچاله می‎شدیم و خودمان را کوچک‌تر و دست و پا چلفتی‌تر حس می‎کردیم. در عروسی‎ها رقص لزگی بلد نبودیم و هیچ کدام ما آواز خوشی نداشت. ما را می‎نشاندند بالادست کنار مطرب‎ها و «عاشیق»‎ها، و ما نمی‌دانستیم چرا نباید برویم بیشه. مردان می‎گفت نروید آقا مدیر. خادم مدرسه بود و صبح به صبح کلاس‎ها را رفت و روب می‎کرد. سگ هم مال او بود. اولش که ما را می‎دید پارس می‎کرد. بعد نانش دادیم به ما عادت کرد، و وقتی می‎دیدمان دم می‎جنباند. مردان گفت نروید آن جا و ما اصرار کردیم شام بماند مدرسه پیش ما. مردان ماند و نشست با ما به ورق بازی کردن. پیر بود و وسط بازی چرتش می‎برد. نوبتش که می‎رسید چشم باز می‌کرد و یک برگ برنده می‎زد زمین. می‎خندید و چند دندان پوسیده و لثه سرخش معلوم می‎شد. هفتاد سال شیرین داشت و ما از او تعجب می‎کردیم. وقتی ماند اصرار کردیم شب بخوابد پیش ما. شام کنسرو باز کردیم. مردان لب نزد و نان و ماست خورد. گفت حرف به وقتش می‎کشد: پاییز بود؛ درست همین وقت‎ها. بیست و یک نفر را تو بیشه سر بریدند. ما لقمه تو گلومان گیر کرد و مردان گفت خوش نشین‎های این حوالی بودند. پناه آورده بودند به بیشه و آن جا قایم شده بودند. پاییز بود و فکر نمی‎کردیم پای قشون دولتی به این‎جا هم برسد. نمی‎دانستیم آن جایند و همه سرهاشان بریده بود. از این روستا سه نفر بودند. بقیه جانشان را در بردند، و این بوم‎ها از آن وقت این‎جا لانه کرده‎اند. از بیشه دور نمی‎شوند و همیشه سه تایند.مردان ماند و تا نصفه‎های شب گفت و ما مثل جوجه‎های ترسان دور او نشستیم و گوش به حرف‎هاش دادیم. از همان شب سگ عادت کرد شب‎ها بیاید دور و بر مدرسه. ما دنبال کسی چیزی بودیم که شب محافظ ما باشد و مردان انگار این را فهمیده بود. گفت یک، دو شب نانش بدهید کبوتر پرقیچی‌تان می‎شود و گفت حیوان بدبختی‌ست.دادا، غروب که بچه‎ها از دور و بر مدرسه دور می‎شدند، نان می‎تپاند توی جیبش و تا انتهای قبرستان می‎رفت. آن‎جا می‎ایستاد سوت می‎زد تا سگ می‎آمد. خرده خرده نانش می‎داد و او را می‎کشاند دنبالش. سگ پاره نان‎ها را توی هوا قاپ می‎زد و همیشه چشم به جیب دادا داشت. برای اولین بار امیر بود که به فکرش رسید سگ را بیاورد توی راهرو مدرسه. سگ نان‎ها را می‎خورد و ما که شام می‎خوردیم می‎آمد می‎ایستاد پشت پنجره نگاهمان می‎کرد و دور دهانش را می‎لیسید. تکه استخوانش را که از دست فیضی می‌گرفت می‎رفت تا فردا غروب. ما تازه چشم‎هامان گرم شده بود که از بیرون صدایی شنیدیم. رفتیم کنار پنجره گوش ایستادیم. دو مرد کنار دره ایستاده بودند و حرف می‎زدند. ما دشنه و تبر و چماق دست‌مان بود و لای پنجره را کمی باز کرده بودیم. مواظب بودیم ما را نبینند و می‎خواستیم خیال کنند مدرسه خالی‌ست. بعد دیدیم سه نفرند و آن دیگری پشت به باد ایستاده و رو به دره می‎شاشد. باد می‎وزید و صدای مردها را می‎آورد. مانده بودند می‎توانند از این ده گله‌ای بزنند یا نه. راحت و بلند حرف می‎زدند و ما آنها را زیر نور ماه می‎دیدیم. کلاه پشمی سرشان بود و قمه‎های بلندی پر کمرشان زده بودند. چماق‌هاشان دراز و میخ‌دار بود. آن که یقور بود طناب کلفتی حلقه کرده بود دور شانه‎اش. می‎گفتند دهاتی‎های این‎جا سمج‎اند، ردمان را می‎گیرند نفله‌مان می‎کنند. آن که می‌شاشید می‎گفت گرسنه است و گفت که بزنیم توی دره شاید گاو و گوسفند گمشده‌ای پیدا کنیم. آنها زیر نور ماه توی دره سرازیر شدند و ما نفس‎ها تو سینه‎هامان حبس ماند. فردا غروب دادا هر طور بود سگ را کشاند آورد توی راهرو و در را از پشت چفت کرد. سگه تا صبح گرفت خوابید و ما آن شب خواب راحتی کردیم. صبح یکی از بچه‌ها نان و ماست آورده بود و به شیشه می‎کوبید. سگ بیدار شده بود و صداش تو کلاس‌های لخت توی دل‌مان را خالی می‎کرد، و حالا ایستاده بود جلو در بسته و راه در رو می‎جست و به طرف ما دندان قروچه می‎کرد و می‎غرمبید. فهمیده بود گولش زده‎ایم، به خود آمده و تهدیدمان می‎کرد. مردان از کنار قبرستان می‎آمد و او بویش را شنیده بود. می‌خواست خودش را بی‎گناه نشان بدهد. نمی‎گذاشت ما به در نزدیک بشویم. هر لحظه‎ هارتر می‎شد و آماده بود بپرد سر و کولمان. عرق بر پیشانی مان نشسته بود. می‌دانستیم حالا سر و کله بچه‎ها پیدا می‎شود و می‎بینند ما از ترس سگ را برده‎ایم تو و حالا سگ نمی‎گذارد بیاییم بیرون. مردان که رسید چندتایی از بچه‎ها هم همراه او رسیدند. پشت پنجره جمع شدند و به ما خندیدند، و سگ صداش توی راهرو خالی پیچیده بود. مردان اشاره داد پنجره را باز کردیم. از آن‎جا آمد تو و رفت گوش سگ را گرفت پیچاند. بعد در را باز کرد کشاندش بیرون و یکی دو لگدش زد. سگه ونگ می‎زد و دمش را گذاشته بود لای پاهاش. ما چند روزی بهانه تراشیدیم و خواستیم وانمود کنیم که سگ خودش از ترس گرگ‎ها آمده بود داخل مدرسه. شاگردها با نگاه‎های معنی دار گوش به قصه‎هامان دادند، و سگ دیگر عادتش شد شب بماند پیش ما و ما راحت می‎گرفتیم می‎خوابیدیم و وقتی او پارس می‎کرد می‎دانستیم آدمی، ‎جانوری آن دور و برهاست. با قوت قلب بلند می‎شدیم و از پنجره چراغ قوه می‎انداختیم بیرون و با نورش تاریکی را می‎جوریدیم. اگر سایه‎ای بغل سنگی می‎جنبید تا صبح آن‎جا را دید می‎زدیم و آرام حدس و گمان‎هامان را به همدیگر می‎گفتیم. زمستان‎ها خوش‎تر بودیم. کنار بخاری می‎لمیدیم و می‎دانستیم کسی توی راهرو مراقب ماست. دیگر مجبور نبودیم دم غروب برویم دست به آب و امیر دیگر به بطری زردش نیازی نداشت. مستراح دور از مدرسه بود؛ درست لبه پرتگاه و دور و برش تخته سنگ‎های بزرگ بود، و ما می‎ترسیدیم شب نصف شب برویم مستراح. برف و بوران از گرگ‎هاش می‎ترسیدیم و پاییز از دزدانش. حالا سه نفری چماق به دست با فانوس و چراغ قوه می‎رفتیم دم مستراح و از سر فراغت خودمان را سبک می‎کردیم. سگ هم با ما می‎آمد، روی تخته سنگی می‎پرید و به طرف بیشه پارس می‎کرد.شب کولاک بیداد می‎کرد و دادا هر چه سوت زد سگ نیامد داخل مدرسه. از صبح برف شدیدی گرفته بود و بچه‎ها نتوانسته بودند دو قدم راه را بیایند مدرسه. مردان برای ما نان و ماست آورد. سگ نشسته بود دم مدرسه و رو به بیشه پارس می‎کرد. برف نشسته بود پشتش و سر شاخه‎های درخت‎ها از سنگینی می‎شکستند. غروب فیضی فلاخن را حلقه کرد دور گردن سگ و ما کشیدیمش. توی برف‎ها چنگ انداخته بود و نمی‎آمد. ما در حالی شام می‎خوردیم که گوش‎هامان پر از پارس سگ و زوزه باد بود. نصف شب پتوهامان را انداخته بودیم رو دوش‎هامان حکم بازی می‎کردیم. سگ هنوز پارس می‎کرد و هر لحظه بر شدت صداش افزوده می‎شد و حالا طوری شده بود که گاه وسط پارس کردن‎ها به خرخر می‎افتاد و صداش یک لحظه می‎برید و دوباره شدت می‎گرفت. امیر فتیله فانوس را که پایین داد سایه‎های مچاله‌مان را روی دیوارها دیدیم و شنیدیم که سگ در را چنگ می‎زند و زوزه می‎کشد. تند برخاستیم؛ چراغ قوه‎هامان را برداشتیم، چماق‎هامان را کشیدیم و دویدیم توی راهرو پشت پنجره. چیزی که دیدیم اول گیج مان کرد. چند تا سایه بودند؛ سیاه و توی کولاک می‎جنبیدند. بعد دیدیم از سگ درشت‎ترند؛ قد کره الاغ و توی برف‎ها ایستاده‎اند: یک خپ کرده دیگری می‎آید جلو و سومی ‎طرف دیگر با دهان باز ایستاده له‎له می‎زند. خیال کردیم سگ گله‎اند و کولاک مست‌شان کرده. بعد برق چشم‎هاشان را دیدیم و زانوهامان لرزید. از سه طرف سگ را دور کرده بودند و سگ در را چنگ می‎زد و تو صداش چیزی بود که آزارمان می‎داد. تند تند نور چراغ قوه‎هامان را انداختیم و قیه کشیدیم. آنها هار بودند و از ما که پشت پنجره چراغ به دست و چماق بر کف ایستاده بودیم نمی‎ترسیدند. در یک لحظه هر سه هجوم آوردند و ما جهیدنشان را دیدیم. دیگر چپیده بودیم توی اتاق و میز و وسایل‎مان را تلنبار می‎کردیم پشت در و پنجره و صدای سگ حالا وحشیانه شده بود و دور می‎شد. ما پشت درها را محکم می‎کردیم و فتیله فانوس را داده بودیم پایین، پایین‌تر تا همدیگر را نبینیم.

تعاون

تعاون

نمی دانم چرا امشب دلش می خواهد حالم را بگیرد، اگر ده روز دوام بیاورم ، تو برجک همه شان زده ام ، مخصوصا این گروهبان تپل بی خاصیت. یعنی بی خیال این  حرف ها، همه اش طی می شود ، اگر به خاطر یک چرت ناقابل ، آن هم نامرغوب ، توی چس مثقال جای برجک ، تبعیدت کنند ، دنیا به تخمت می شود . راننده ی گروهبان یا گروهبان سه راننده ، یک ریز بهم  می پراند:    

-         تو از بی رگی به سیب زمینی گفتی زکی .

             منم بهش می گفتم ، تو روش که نه ، پیش بچه ها : کلم قمی !  

    گرد و سفت و بی خاصیت . با این لگن درازش بااین تابوت چرخ دار زپرتی ، هرچه زور می زدیم دو سرویس بیشتر نمی شد. همه ی صندلی ها را در آورده بودند ، شده بود یک سالن خالی با دو صندلی ، یکی برای من و یکی هم برای کلم قمی . این اتوبوش هشتاد نفر آدم زنده را توی کوه و کمر و گردنه ، این طرف و آن طرف می برد اما وای به حال روزی که چهل جنازه بارش می کردند ، انگار ده تن سرب داخلش ریخته اند ، مگر راه می رفت ، شب ها چشم مان به سیاهی جاده سفید می شد تا      می رسیدیم پای کانتینرهای یخچال دار.هر چیزی یک ظرفیت دارد حتا این اتوبوس گل مالی شده ی بوگندو .

   امروز ، یعنی امشب هفتمین روزه که پا رکاب این اتوبوس شدم . پنج روزش به خیر گذشت ، دیشب هم مجبور شدم و گرنه من و این حرف ها ، این کلم خان با خودش هم قهره، سیگاری را قبل از حرکت بار می زند و اول جاده دود می کند و می رود هوا. تا خود مقر لال مونی می گیرد ، راستش این پنج روزه این جوری بود اما امشب گاهی چیزی می گوید ، شاید غر می زند نمی دانم درست نمی شنوم ، بفرما کله اش مثل اسب عصاری با لرزش حرکت می کند و نگاهش به ستون کلفت نور تو دل شب و روی جاده ی خاکی مات مانده و انگار نه انگار یک آدم کنارش نشسته و مرتب چیزی می شنود و نمی شنود ، من که روی صندلی ام محکم نشسته ام و توی هپروت سیر نمی کنم .حرف زدن بلد نیست و اگر دهان گالش را بازکند فقط دری وری بار آدم می کند .همین دیشب به آن سرباز بیچاره توپید:

-         زر مفت نزن، بجنب تن لش ، وگرنه با لگد می اندازمت جلو!

          قضیه چی بود ؟ اگر این مردک دوباره حرف نزند اصل مطلب برای خودم هم روشن می شود.ساعت دوازده شب رسیدیم به مقر تعاون، پای کانتینرهای یخچال دار. خواب آلود و خسته پریدم پایین و رفتم در عقب را باز کنم ، هرچه زور زدم نشد. دوتا بچه سرباز هم آمدند کمک ، زورمان کفاف نمی داد و درکیپ و گل آلود به ریش مان می خندید. یک کف دست گل شیشه را پاک کردم و سرک کشیدم ، دو تا جنازه لیز خورده و قالب شده بودند توی رکاب پشت در. پا یا سرشان بالا بود و زور آن دو به سه چار آدم زنده می چربید. مجبور شدیم از در جلو و از روی جنازه ها خودمان را برسانیم عقب. می دانستم با پا نمی شود جلو رفت ، از همان جلو چار دست وپا خودم را جلو کشیدم ، دست و پا لای تنه محکم می کردم ، یکی از سربازها مثل من ، کنده ی زانو و پنجه ی دستش را با اکراه جابه جا می کرد و دنبالم می آمد، یکی دیگر که هنوز ریش درست و حسابی در نیاورده بود از همان جلو گفت:

-         نمی تونم پا روی جنازه ی مردم بذارم ، نمی تونم .

گروهبان کلمی ، با چشم های سرخش ، زد تو پر طرف. گفت :

-    زر مفت نزن بجنب، وگرنه با لگد می اندازمت جلو ، نصفه شبی گیر یه مشت    بچه مچه افتادیم  نمی تونم نمی کنم نمی خوام نداریم یاالله هری !

            سربازبی نوا به سروبالای اتاق نگاه کردو فکری به کله ی بی مویش رسید،  میله ی سرتاسری سقف را گرفت و آویزان شد ، با هن و هن و با فشار دست خودش را جلو کشید ، پوتین هاش تق و تق به هم می خورد ، تا وسط های اتوبوس آمد ، اما همان جا بود که زرتش قمسور شد و تلپ افتاد روی جنازه ها . افتادن همان و نعره زدن همان ، چنان جیغی می کشید که پرده ی گوش را جر می دادجوش آوردم و با پشت دست زدم روی دهانش . خون پرید به سفیدی دندانهاش و لال شد، بعد مثل ما چار دست و پا آمد  ته اتوبوس ، کمک کرد تا جنازه ها را از پشت در بالا کشیدیم و پا روی پس آب خون آلود رکاب گذاشتیم و پیاده شدیم . سرباز را همان شب بردند بهداری ، می گفتند قاطی کرده اما گمان نکنم تمارض   می کرد . حالا یعنی هفتمین شب ، توی سینه کش گردنه، به غیر از زوزه ی موتور ، صدای حرف زدن می شنوم ، این روزها برای این که تعداد بیشتری ببریم بین دو جنازه یکی اضافه می گذاریم ، دستوربود باید اجرا می شد. هرچه صدا می شنوم هیچ ربطی به چاله چوله های این جاده ندارد ، پس کله ام داغ می شود ، حالا انگار درست پشت سرم است ، گرمای نفسش ...

-         چیه ! چیزی گفتی ؟

           نخیر این گروهبان سوتی ، روی هواست ، طوری دنده چاق می کند انگار دست نامزدش را می مالد ، طوری روی فرمان یله می شود انگار با ... استغفرالله . داد میزنم:

- چی می گی تو !

            می فهمد داغ کرده ام ، دندان های زرد و کرم خورده اش را بیرون می اندازد و می خندد، با انگشت به کله ی پوکش می زند یعنی مخم عیب پیدا کرده و فقط سر تکان می دهد. نور اتوبوس دو تونل توی تاریکی باز کرده بود و جاده پر از گل و چاله ، تازه گودال هایی که انفجار توپ و راکت درست کرده اند هیچ ، اگر داخل یکی شان گیر    می کردیم کارمان زار بود ، اما به روح مادرم باز صدای آخ یا آه و یک هخ خالی خنده را شنیدم . پوست تنم مورمور شد. با کف دست کوبیدم روی کلید چراغ های وسط ، سالن مثل روز روشن شد، جنازه ها توی پلاستیک ها می لرزیدند و خش وخش       می کردند ، همه دراز به دراز و بی تکان . خونابه روی کف اتوبوس راه افتاده بود و از کنار پایه ی صندلی جلو روی رکاب می ریخت. راننده بد جور کوبید پس گردنم .

- مردیکه ی خر مگه دیونه شدی این جا توی تیر رس ؟ خاموش کن او    اون انو !

باضرب کوبید روی کلید و سالن خاموش شد . سفیدی دراز جنازه ها هنوز توی چشم هام بود که صدای سوت گلوله ی توپ را شنیدم و برق تندش با ضرب انفجار همه مان را پیچاند . بعد همه جا تاریک شد و هیچ صدایی از کسی به گوشم نمی رسید . وقتی دست و پایم را جمع جور کردم دیدم دراز به دراز وسط دو جنازه افتاده ام ، وسط بیابان. 

                                                                 انوشه منادی10/5/1380

                                                                                   

ادامه نوشته