تی سه گرد‌.

جوان‌ها سطل آشغال سر کوچه را آتش زده بودند و مثل سرخپوست‌ها دورش رقص آتش می‌کردند. صدای عربده و قهقه‌هاشان همراه دود سیاه تنوره می‌کشید به آسمان که گداختگی‌ِ غروب رنگ ببازد به شب و می‌رفت تا سرد شود و شعله‌ی آتش رقاص‌تر به چشم بیاید و شب بیاید از پس غروب سرد‌. ماشین‌ها از کنار آتش دور می‌گرفتند و یک باره پرگاز فرار می‌کردند تا شعله‌ی بازیگوش و سرخوشی جوان‌ها دامنگیرشان نشود‌. ترافیک بود قاطی بو و دودِ پلاستیک آشغال خورده‌. گرمای آتش جوان‌ها و نوجوان‌ها را گرم گسیخته بود و به همدیگر هم جفتک می‌پراندند. تی‌سه‌گرد به گونی بزرگ و پر از زباله قابل بازیافت‌ش تکیه زده بود و انگار داشت فکر می‌کرد بعد از آتش چیزی برای‌ش می‌ماند یا نه‌. کیسه پر بود از موادبازیافت سبک و حجم باد کرده‌ش سه برابر هیکل لاغر زباله‌گرد بود‌. ماشین پلیس‌، چراغ خاموش از مسیر خط وِیژه یک باره رسید نزدیک حجم آتش و نور پران و لرزان‌ش ریخت روی ماشین کلان‌ و درهم شد با برش های منظم نورچرخان.وقتی چراغ گردان روشن شد و آژیر تیز جیغ کشید ، جوان‌ها دیدند‌، سه سوت دویدند توی تاریکی و لای راهبندان ترافیک. سر محل یک باره خلوت شد‌. درهم بودن ماشین‌ها تکان خورد کمی‌جا باز شد. تی‌سه‌گرد گونی بر دوش بر امتداد پیاده رو می‌گریخت‌. گاه نقطه سیاه سرش از کنار گونی بزرگ و چرک به عقب نگاه می‌کرد‌. ترس داشت از دستگیر شدن‌. تکان تکان زباله‌های بازیافتی دور می‌رفت‌. مرد با آن چه بردوش داشت، داشت می‌گریخت تا دفاع کند از سرنوشت ش‌.

انوشه‌منادی                        دی 1392