داد، سرا .

دروازه ی سیاه و آهنی وسط زل آفتاب باز بود، سایه اش پناهی بود برای مراجعین، محوطه ی جلوی دروازه ، اسفالتی سیاه و داغ پهن شده بود پر از مسافر کش و ماشین های رها شده در آفتاب. راننده ها روی لته ی سیاه  سایه ی در ماشین ها شان یکی یکی ، دوتا دوتا ولو بودند. پشت دروازه ی سیاه، آنجا که حیاط عمارت دادگستری پهن شده بود، آبنماها و باغچه های پر ازشمشاد و درخت های تبریزی پا کوتاه و حرص شده بود با زن یا مردانی که در گوشه و کنار ، زیر تکه ای سایه نشسته یا ایستاده بودند.پلکان جلوی عمارت پر از رفت و آمد بود با همهمه ای که در هرم گرم هوا موج می  زد .                                                                             

        مرد  توی سایه ی دروازه ایستاد، زن هم در کنارش  پا شل کرد، مرد نگاهی به راننده ها و آدم های منتظر انداخت، انگار همه همدیگر را زیر نظر دارند، بحرحال آدم بیکار این جا پیدا نمی شد، هر کس بود بحر کاری آمده بود، مرد به زن اشاره کرد تا راه بیفتندو از دادسرا دور شوند ، هر دو راه افتادند، چند راننده از همان جایی که نشسته بودند، خطاب به  آن  دو داد زدند:                                            

      -  سواری  دربست، دربستی ...

         سر خیابان ، زن دست زیر بازوی مرد گذاشت و به طرف سایه درخت های پیاده رو کشیدش ، حالا کمی شانه به شانه مرد تکیه داده بود، دور و بر پر بود از مجتمع های آپارتمان، زن گفت :

       -  تشنمه! 

مرد سر تكان دادو گفت :                      

- می دونستم ، یه مغازه هم پیدا نمی شه .   

- حالا مثل قدیما انقدر راه می ریم تا یه جایی رو پیدا کنیم.

و پنجه به بازوی کرد فشرد .

- تا اقایون نهار و نماز برن ماهم یه ته بندی بکنیم.

         خیابان ها خلوت بود و پهن ، با بلوارهای پر از شمشادهای کوتاه شده ، سر ظهر بود و تردد ماشین ها اندک ، بلوار طولانی با چهارراه های بزرگ ، تا چشم کار  می کرد در عمق رفته بود و هیچ مغازه ای نداشت،مرد در سایه بان ایستگاه  اتوبوس پا شل کرد و اشاره کرد تا روی صندلی های پلاستیکی و قرمز بنشینند               

هوا در سایه کمی خنک تر بود ، زن چسبیده به مرد نشست و مرد پاروی پا انداخت و تکیه زد به پشتی فلزی وگرم. در پیاده روی روبه رو، دختر و پسر جوانی، با احتیاط کنار هم راه می رفتندو حرف می زدند ومی خندیدند، مردو زن به آن دو نگاه کردند تا آنجا که در پیچ خیابان گم شدند، اتوبوس جلوی ایستگاه ایستاد ، کسی پیاده نشد، با رفتن اتوبوس هرمی از گرما به ایستگاه و به زن و مرد پیچید. مرد به ساعت نگاه کرد ، سر تکان داد.

- باید گرسنه و تشنه برگردیم .

- کاش صبح موقع اومدن یه چیزی برمی داشتم.

- گمانم نهار و نماز تموم شد

هردو بلند شدند، زن دوباره موقع راه رفتن دست زیر بازوی مرد گذاشت. جلوی دادسرا همان طور پر رفت

و امد بود، مرد زیر سایه ی تابلوی سردر که روی اسفالت افتاده بود، ایستاد. به زن اشاره کرد تا بلو را بخواند:

"دادگاه حمایت از خانواده ، دادگستری کل کشور، قوه ی قضاییه"

زن دست مرد را رها کرد و هر دو از زیر سر در دادسرا گذشتند و پا به محوطه ی

عمارت گذاشتند. 

                                                                  انوشه منادی           

                                                                   12/4/1384