سبز سفید قرمز

      - بابا رفت مسافرت ! زود برمی گرده ... تو خوابیده بودی صورتت رو بوسید !

     تیک تیک ساعت، یک عقربه­ی سیاه ودراز، از روی این خط روی خط بعدی مــی پرد و   می لرزد، باز پریدو لرزید . صفحه­ی گرد طلایی ش چند تا نقطه ، نه ستاره ی پر نورتر داره،  روی شیشه ،عکس پدر یک جایی ایستاده که پشت ش خاک و سنگ و گونی های برنج روی هم گذاشتن ، پدر یک تفنگ به سینه ش چسبانده، کلاه آهنی یک وری روی سرش نصف پیشانی را پوشانده ، لبخند می زند . از دور معلومه که چشماش می خنده ، همین حرف را مرتب به من می­گفت ، وقتی که می خندم ، برای من دست تکان می دهد ، بارها خودش گفت ، آن جا فقط برای من دست تکان داده تا بیاید خانه و بارها بارها همین را به من بگوید ، آن وقت ها من هنوز به دنیا نیامده بودم نمی دانم پدر برای کی دست تکان می دهد ، شاید برای مادر که منتظر بود و من هم توی شکمش منتظر بودم به دنیا بیایم ، پدر این حرف ها را برای این که من دست از سرش بردارم و آن همه سئوال پیچش نکنم می گفت و بعدش همیشه می خندید . من هم صاف به چشم هاش نگاه می کردم تا درست بفهمم خنده اش خنده است یا این که دارد مرا مسخره می کند ، خودم هر وقت توی مدرسه دلم بخواهد یکی را مخصوصن مریم تنبل را مسخره کنم ، با صدای بلند می خندم .پدر همیشه به من نگاه می کند، هر جای اتاق بروم نگاه می کند . بعضی وقت ها از کنارِکنار تاقچه یواشکی نگاش می­کنم ، می­بینم باز دارد نگاه می کند و لبخند می زند ، یعنی تا دیشب بود، توی قاب ساعت بود، اما حالا نیست. من چه کار کنم که هیچ چیز یادم نمی رود، اگر دلم بخواهد می توانم مورچه های بیخ دیوار آشپزخانه را بشمارم و یادم بماند . مادر جلوی تلویزیون نشسته ، همان جایی که من همیشه دوست دارم بنشینم، برای پدر هم جا هست ، کنار هم می نشستیم ، من و مادر و پدر، یعنی قبل از این که پدر با مشت توی در آپارتمان بکوبد و یک ترک بخورد شبیه لبخندآدم. سه تایی کنار هم تلویزیون نگاه می کردیم، اما حالا مادر دیگر روی تک مبل می نشیند که من یک لیوان شیر روش خالی کردم یعنی از دستم افتادو مادر پشت دستی زد تو صورتم و بابا عصبانی شد، هر دو تا شام نخوردیم ، عوض ش مادر شب موقع خواب بوسم کرد ، معذرت خواهی کرد ، بغل ام خوابید.یواش یواش زیرگوش نازم کرد،گفت اعصاب ندارم بابا بیکاره ، و...همین جور حرف  زد تا خوابم گرفت، اما وقتی من و بابا تلویزیون نگاه می­کنیم ، وقتی کارتون دارد ، مثل پلنگ صورتی یا تام و جری، من عاشق هر دوتاش هستم ،پدر کارتون بیب بیب را زیاد دوست داره و هر وقت با هم نگاه می کنیم پدر به صدای بلند می خنده و از خنده ی بابا خنده ام می گیرد و به مادر نگاه مــی کنم ، این جور وقت ها اصلا نمی خندد و فقط سرش را تکان می دهد .

        همیشه صبح ها دوست دارم قصه بنویسم یا قصه بشنوم ، آخه از وقتی که یادم می آد هر شب کنارم می نشست و برام قصه تعریف می کرد ، من که گفتم همه چیز توی کله ام هست ، مثلن به مادر می گم وقتی که به من شیرمی دادی یادم هست ، مادر حرف را به شوخی می گیرد و از آن خنده های مسخره می کند ، سر تکان می دهد . معلومه باور نمی کند ،خب چکارکنم شاید زیاد فکر کنم خیلی چیرها یادم بیاید . پدر می­گوید داستان مال بزرگ هاست و قصه مال بچه ها و نوجوان ها ، حالا من کدام بودم خودم هنوز نمی دانم و هزار بار مادر با لج بهم گفته تو دیگه بزرگ شدی این جور وقت ها منظورش اینه که ازم کار بکشه و مثلن براش سبزی پاک کنم یا برم از پشت بام رخت ها را از روی بند رخت جمع کنم یا از سر کوچه ماست و ماکارونی بخرم . همه این چیزها را می فهمم و نمی دانم توی کله ام چه خبرست، همین طور دارم حرف می زنم، حواسم پرت می شود و یک چیزی را لگد می زنم یا لیوان از دستم می افتد ، از همه بدتر با کله می روم توی دیوار، پنجره یا شیشه ، تا حالا صد بار خودم به خودم پشت پا زده ام و سیصد بار پیشانی و لبم به جا های سفت خورده و خون آمده ، مادرم می گوید دختر از تو دست و پا چلفتی تر ندیده ام، فردا بزرگ بشی کی رو می خای بیچاره کنی . این حرف ش را هنوز نفهمیدم اما هیچ حرفی توی کله ام فراموش نمی شود و خودم فکر می کنم اگر بیست سال دیگر ازم بپرسند مادرت، بعد از ظهرچارشنبه تابستان سال شصت پنج، از توی آشپزخانه چی بهت گفت ، می توانم مو به مو حرفاش را تکرار کنم .

      پتو را دورشکمم می پیچم ،وسط تشک می نشینم ، موقع خواب ، هم بالشم گرم می شود هم وسط تشک ، اما کنارش نه ، خــنـک است، موقع خواب دوست دارم صورتم را بگذارم روی خنکی . بابا هی می آید و  لحافم را  مرتب می کند و می گوید  چقدر ول می خوری دختر.

        صدای تیک تیک ساعت توی صدای تلویزیون گم می شود و تا می خواهم  صدای ورزش را بشنوم ، کانال عوض می شود  و صدای غار غار یه کلاغ ، بعد باز صدای فین دماغ مادر ، مثل موقع سرما خوردگی آب دماغ  بالا می کشد .آ ن طرف حیاط  خلوت ، درست روبه روی پنجره ی ما ،خانم شادمانی همسایه ی ما هستند، با دخترهاش  نسرین و نسترن و نعلبکی ، این اسم خواهر سوم آن هاست اگر به دنیا بیاید . باباش توی یک شرکت که نفت می فروشند نگهبانی می کند.  هر وقت خانم شادمانی عطسه اش می گیرد چارده تا بعضی وقت ها شونزده تا پشت سر هم عطسه می زند ، نسترن می گوید  مادرم حساسیت دارد ، آها شروع شد ، به چی نمی دانم، یک... دو... سه... چار...، پدرشان صبح زود می رود سرکارو همیشه سر ساعت چارو نیم می آ ید خانه،همیشه و همیشه ! اما پدر من اصلا سر کار نمی رود و هروقت که مامی خوابیم تازه شروع به کار می کند ، چه جوری  نمـی دانم.  خودش  می گوید کارم  نوشتن است ، اما مادر می گوید :

         - این هم شد کار ؟ نه نان دارد نه پول، این تنبلی یه .

         انگار عطسه ها تمام شد اما نفهمیدم چندتا شد،یک  بار یادم هست بیست و سه تا شد، وقتی به نسرین گفتم باور نکرد ، اما  مثل من آ ن ها  را  می شمارد، به غیراز عطسه هایی که صبح زود می زند، چون که خانم خواب تشریف دارن، پس مجبوره حرفم را باور کند. باز صدای فین فین مادر حواسم را پرت مـی کند، چار دست و پا از روی رختخواب راه می ا فتم به طرف در، پتو روی کولم دنبالــم مــــی آ ید جلو، از لای در یواشکی نگاه می کنم مادر روی مبل نشسته و پاهاش راتوی شکمش جمع کرده است، توی یک دستش کنترل و لای دست دیگرش دستمال کاغذی مچاله شده ، می خواهم  دنده عقب برگردم  پاهام  مــــــی خورد به در و در می خورد به دیوار و مادر مرا می بیند، پاهاش را تند  می آورد پایین و اخم مـــی کند.                                                                                                                    

           - چیه؟ مثل گربه...به موش نگا می کنی ؟ ...چرا از جات بلند نمی شی تنبل خانم.

      تند بلند می شوم ، پتو روی دوشم آویزان است  ، می روم طرف دستشویی ، جلوی در پتو را ول مـــی کنم و می پرم داخل. اول جلوی آینه به خودم نگاه    مــــــی کنم ، موهام درهم برهم شده و چشم هام به قول بابا شیطونه،  فعلا پف کرده  یعنی بعد از بیدار شدن همیشه همین شکلی می شود ،خوب اول باید مسواک بزنم ، توی لیوان زیر آینه همیشه سه تا مسواک هست ، سبز مال بابا ، سفید مال من ، و قرمز مال مادر ، بابا می گوید رنگ پرچم ایران ، بعد جای رنگ هارا عوض می کرد و می گفت مثلا پرچم یک کشور دیگر، الان یادم نیست چون که بابا این حرف هاش را سر صبح ، جلوی همین آینه می زد، من هنوز خواب آلود بودم و حوصله نداشتم .اما حالا فقط دوتا مسواک توی لیوان هست، سفید و قرمز ، پرچم کدام کشور شده ؟     نمی دانم یعنی الان حوصله ندارم ، دلم  نمی خواهد فکر کنم ، دوست دارم بابا این جا بود و باهام بازی می کرد ، مادر هم که حوصله ندارد  یعنی هیچ وقت حوصله ی بازی کردن  ندارد، چرا نمی دانم ، البته بعضی وقت ها با دادو فریاد به بابا می گفت اگه این بچه نبود ، منظورش منم ، از شرت خلاص می شدم ، شر من یا بابا نمی دانم . بهتره مسواک بزنم .

       از پنجره ی کوچک حمام ، نور گیر این پشت معلوم هست ، آن جا بیخ دیوار روی یک لوله ی کلفت و خمیده که مثل کرم تو دیوار فرورفته ، لانه ی یاکریم هاست ، پدر هر بار می گفت : این باباشه ...اینم مامانه شه . بعد هی یکی می پرید می رفت و یکی توی لانه می نشست ،بعد از چند وقت ، دوتا جوجه ی کله لخت سرک می کشیدن ، این موقع ها باز هی یکی می رفت ویکی می آ مد ، من که اصلا نمی فهمیدم کدام باباشه و کدام مادرش، از بس هر دوتا شکل همدیگر هستند،  اصلا همه ی یاکریم ها شکل هم اند ، اما خودشان می فهمند پدرو مادرشان کدامند، چند تا کلاغ هم مرتب می آیند بالای همین نورگیر و جرئت ندارند بیایند پایین تا جوجه ها را بدزدند ومادرشان را از شرشان خلاص کند، فکر کنم  آ ن ها هم فرق این یاکریم ها را نمی فهمند.

           خوب حالا باید صورت بشورم ، تا صدای مادر در نیامده، تند به صورتم آب می زنم و برمی گردم به اتاق، مادر یک شماره به تلفن داده ، مرتب بیب بیب می کند و شماره را می گیرد،  مادر جلوی اجاق گاز دارد سینی صبحانه را آماده می کند . خانه بوی نان سوخته گرفته و بوی آب جوش کتری. به مادر سلام مـــــــی کنم،         نمی خواهد نگاهم کند این را از کارهایش می فهمم جواب سلام را با تکان دادن سر مـی دهد ، تلفن شماره را می گیرد و صدای کلفت یک آقایی می گوید الو ، تا می خواهم تکان بخورم ، مادر تند به طرف تلفن می پرد ، بغل آشپزخانه یک اتاق کوچک برای لباس عوض کردن داریم ، آینه ی بزرگ هم داریم  مـــــی روم توی اتاق تا موهام را شانه کنم، بابا همیشه می گوید سر صبح شیطون هم توی دهان آدم هست هم  توی موهای سر ، صورت را باید بشوریم بعدش باید موهارا شانه کنیم ،مادر این جور وقت ها می گوید سر صبح حوصله ی این کارها را ندارد، عوضش همیشه بابا توی همین اتاق جلوی همین آینه سرم را شانه می کند و یواشکی در گوشم می گوید بچه شیطون هارو از لای موهام می ریزد بیرون اما همین ها توی سر مادر باقی می مانند برای همین مادر این قدر تا ظهر عصبانی است .

    این اتاق به نظرم بزرگتر می آید ، خوب که نگاه می کنم لباس هاو برس سرو ساک دستی بابارا نمـــــــی بینم، جای همه شان خالی ست، حتی این پایین کفش های بابا هم نیست، خوب دیگر برایم معلوم مـــی شود که بابا حتما رفته مسافرت. گرچه این جور وقت ها یا مرا همراش می برد یا  قول می دهد از سفرش برام سوغاتی بیاورد، اما هیچ کدام از این کارها را نکرد و رفت . اشکال ندارد ، عوضش منم موهام را الکی شانه می کنم ، منم مثل مادر تا ظهر می گذارم شیطان توی سرم بماند، صدای مادر پای تلفن از اتاق باعث می شود شانه زدن را ول کنم و بپرم توی اتاق، مادر گوشی را برداشته و دارد می گوید... همین که مرا می بیند با اشاره ی دست می گوید بروم توی  آن اتاق و حرف ها ش را نشنوم،  لجم در می آید و به جای این که بروم توی اتاق  می روم داخل دستشویی واز پنجره به   لانه ی یاکریم ها نگاه می کنم، کله لخت و کوچک دوتا جوجه از لبه لانه پیداست ، مثل توپ این ور و آ ن ور لق می خورند، پدرو مادرشان نیستند ، صدای غار غار چند تا کلاغ را از بالای نور گیرمی شنوم، توی دلم می ترسم : یه دفعه نیان پایین و این جوجه   هاروبدزدند.                                                                                                                                                               

ا نوشه  منادی     14/4/1384

 

 

 

                                                                                                             

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  

                                                                                                                                                                          

                                                                                                            

                                                                                 

 

 

 

 

                                                                      

                                         

َ