<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Dastan</title>
<link>https://anooshemonadi.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Dec 2015 14:14:58 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>داستانک</title>
<link>https://anooshemonadi.blogfa.com/post/32</link>
<description>تی سه گرد‌. جوان‌ها سطل آشغال سر کوچه را آتش زده بودند و مثل سرخپوست‌ها دورش رقص آتش می‌کردند. صدای عربده و قهقه‌هاشان همراه دود سیاه تنوره می‌کشید به آسمان که گداختگی‌ِ غروب رنگ ببازد به شب و می‌رفت تا سرد شود و شعله‌ی آتش رقاص‌تر به چشم بیاید و شب بیاید از پس غروب سرد‌. ماشین‌ها از کنار آتش دور می‌گرفتند و یک باره پرگاز فرار می‌کردند تا شعله‌ی بازیگوش و سرخوشی جوان‌ها دامنگیرشان نشود‌. ترافیک بود قاطی بو و دودِ پلاستیک آشغال خورده‌.</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2015 14:14:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>anooshemonadi</dc:creator>
<guid>anooshemonadi.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>داستان : سیاهمرگی </title>
<link>https://anooshemonadi.blogfa.com/post/31</link>
<description>... 2 سنگی به سنگ دیگر گفت : - مدام در ایستگاه مدام درمیانه ی راه مدام ماندن دراین ماندن مدام مدام نا آگاهی از مرگ مدام . سنگ دیگر گفت : - مدام ممتاز از ایستگاه مدام ممتاز از میانه ی راه مدام نماندن در این نماندن مدام مدام آگاهی بر مرگ مدام. ... (گفت سنگ ها – منصور کوشان) سیاهمرگی - بکوب این خرسنگ بی پدر را ... خرد و خسته مان کرد یک عمر ... این سنگ تا بود نشان مغازه بود و پاتوق . گالش ها و رهگذر ها و اهالی محل روی پست و بلند آن می نشستند و گپ می زدند ،</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2015 14:09:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>anooshemonadi</dc:creator>
<guid>anooshemonadi.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>داستانی خوانده نشده مانده .</title>
<link>https://anooshemonadi.blogfa.com/post/30</link>
<description>Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA داستانى خوانده نشده، مانده. تقديم به مرى دارش قلبم تير مي‌كشد. دردى سمج و ريز آن توها. حالا لرزش خوشه‌هاى بنفش اقاقيا و ضربه‌هاى پوك آن به شيشه، بازى باد است. با هر نفس تير مي‌كشد، شايد با سيگار بشود يكسره‌اش كرد. سنگكوپ و آرامش! حالا ديگر هيچ چيز مهم نيست. شب و مهتاب، در جام تكه تكه پنجره و سايه‌هاى سياه اقاقيا روى كف‌پوش اتاقتم. پشت كردى و لرزش شانه‌هايت همراه با هق و آه نفس و سكوتى همراه با مهتاب و لكه‌هاى سياه</description>
<pubDate>Fri, 01 Nov 2013 11:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>anooshemonadi</dc:creator>
<guid>anooshemonadi.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>چه شکلی بود دست هاش...</title>
<link>https://anooshemonadi.blogfa.com/post/29</link>
<description>Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 چه شکلی بود دست هاش... صبح، ناهید، پسرش، میثم را راهی کرد تا خبر بگیرد، بیاورد. تا چنگ دل و گلویش باز شود. امروز مثل عسلِ مانده توی یخچال سفت می‌گذشت. هم عزاست هم عروسی. عزای بتول. عروسی ... دوروررر... دوب دوب ب ب... دوروررر... دوب دوب ب ب ... دوروررر... سر به ستون رفاق تکیه زد، تپش شقیقه به سفتی چوب و بوی کهنه‌ی نرادِ ستون، بویِ تنهایی و باران و باد و نم ده سال گذشته.</description>
<pubDate>Thu, 10 Oct 2013 09:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>anooshemonadi</dc:creator>
<guid>anooshemonadi.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>به روز شدن ...</title>
<link>https://anooshemonadi.blogfa.com/post/27</link>
<description>به تاریخ مطالب خودم نگاه کردم دیدم همه مربوطه به سال 91 .گفتم یه چیزی بنویسم ،.. از روز خیری ندیدم تا به روز بشم ، پس شبا رو در یابم ... شاید به شب شدن بهتر باشه ... اصلن به روز شدن چه معنی می ده ؟ تا این جای زندگی شبا همیشه بهتر بوده و روزها پر از دردسر و گرفتاری . راه دور نرم توی همین چند ماه که 91 شد 92 چه اتفاقی افتاده تا آدم ترغیب بشه و روزها رو حساب کنه و بی خیال شبا بشه ، هر چی فکر می کنم چیز دندون گیری پیدا نمی کنم .</description>
<pubDate>Wed, 03 Jul 2013 20:42:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>anooshemonadi</dc:creator>
<guid>anooshemonadi.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>حریم</title>
<link>https://anooshemonadi.blogfa.com/post/26</link>
<description>حریم اتاق خواب تاريك بود ، سر خر كج كردم و كليد زدم . زردي نور سياهي ها را پراند ، اتاق روشن شد . دخترم تكيه زده بود به كمد چوبي رختخواب ، پيشاني روي كاسه ي زانو گذاشته بود . پرش تاريكي سر ش را پراند ، دو كاسه نمور چشم ها، براق ، نگاهم كرد . در جا فهميدم مزاحم شده ام . اگر چيزي نمي گفت هم فورا بر مي گشتم . اما گفت . توي تاريكي تنها كز كرده بود و بدجور شلوغ و آشفته بود ، با خودش . - اهه ... بروبيرون ! - ببخشيد ...</description>
<pubDate>Tue, 22 Jan 2013 20:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>anooshemonadi</dc:creator>
<guid>anooshemonadi.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>داستان خواندنی و تکان دهنده از محمد رضا صفدری</title>
<link>https://anooshemonadi.blogfa.com/post/25</link>
<description>دوشنبه هجدهم دی 1391 مَکمول راننده آشنا بود.به او گفت سوار شود تا لاشه های گوسفند را به خریدار برسانند.«شارغاپو» بر روی سپر ماشین ایستاده میله بالایی را گرفت.پرده سفیدی به در بارکش آویزان بود.در میان راه آن را پس زد.صدای بع بع و جنبیدن گوسفندی شنیده بود.در میان لاشه هایی که به چنگک ها آویزان بودند و چند تایی که در کف بارکش رها شده بودند. دهان و دندان های ریز گوسفند را دید و سر و گردنش که جنبید میان لاشه های گوشت.زنده بود.زور می زد که خود را از میان پاره</description>
<pubDate>Fri, 18 Jan 2013 19:17:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>anooshemonadi</dc:creator>
<guid>anooshemonadi.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>داستان : حنوط</title>
<link>https://anooshemonadi.blogfa.com/post/24</link>
<description>حنوط ميانمان صدايي تبخير شد و مرگ جار زد درون خاليش را بي تحاشي . . . محمد مختاري ( بخشي از منظومه ي ایرانی ) پدر مرد ، در وصيت نامه اش با خط خوش به تاريخ چار ماه قبل از مرگش ، قيد كرده بود ،مشغول ذمه اش شده بودم.حالا ديگر دستش از دنيا كوتاه بود.از مادرم پرسيدم : - چرا اين وظيفه را به پسر بزرگش واگذار نكرد ؟ مادر پريده رنگ و خسته ، سر به افسوس تكان داد : - چون كه تو را مثل خودش گبر مي دانست . خواستم بـگويم: - اي بابا در جـواني غلط هايي كرديم از روي نفهمـي</description>
<pubDate>Thu, 17 Jan 2013 10:23:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>anooshemonadi</dc:creator>
<guid>anooshemonadi.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>ما سه نفر هستیم / داوود غفارزادگان . (یکی از بهترین داستان کوتاه این نویسنده )</title>
<link>https://anooshemonadi.blogfa.com/post/23</link>
<description>قبل از خواندن این داستان . یکی از بهترین داستان هایی ست که بارها با لذت خواندم و برای نویسنده اش به احترام سر خم می کنم . یا به قول فرنگی ها کلاه از سر برمی دارم . ما سه نفر هستیم ما سه نفر بودیم؛ امیر و فیضی و دادا. و عجیب است که هیچ کاری نتوانستیم بکنیم. جلو چشم ما بردندش و ما برگشتیم به اتاق. ورق‎های بازی‌مان را جمع کردیم و گرفتیم خوابیدیم. تا صبح صدای نفس‎هامان را شنیدیم و حرفی نزدیم هوایی که تنفس می‌کردیم سرد و گزنده بود و زیر پتوها بر سینه‎هامان</description>
<pubDate>Wed, 09 Jan 2013 21:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>anooshemonadi</dc:creator>
<guid>anooshemonadi.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
<item>
<title>تعاون</title>
<link>https://anooshemonadi.blogfa.com/post/22</link>
<description>تعاون نمی دانم چرا امشب دلش می خواهد حالم را بگیرد، اگر ده روز دوام بیاورم ، تو برجک همه شان زده ام ، مخصوصا این گروهبان تپل بی خاصیت. یعنی بی خیال این حرف ها، همه اش طی می شود ، اگر به خاطر یک چرت ناقابل ، آن هم نامرغوب ، توی چس مثقال جای برجک ، تبعیدت کنند ، دنیا به تخمت می شود . راننده ی گروهبان یا گروهبان سه راننده ، یک ریز بهم می پراند: - تو از بی رگی به سیب زمینی گفتی زکی . منم بهش می گفتم ، تو روش که نه ، پیش بچه ها : کلم قمی ! گرد و سفت و بی خاصیت</description>
<pubDate>Thu, 03 Jan 2013 21:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>anooshemonadi</dc:creator>
<guid>anooshemonadi.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
</channel>
</rss>
