سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391

دو صنوبر

 

 

                "دو صنوبر"

 

      افق توی دریا حل بود ، آسمان خاکستری و دریا خاکستری ، آن دورها هیچ چیز معلوم نبود فقط حجم سنگین و مسلط خاکستری بود که  لایه لایه کم و زیاد می شد تا سفیدی پس و پیش رونده ی امواج . آدم ها لکه هایی پراکنده بودند بر خیسی ساحل ، تنها قرمزی بالا پوش فرشته کنار خط موج و خاکستری ساحل نرم تکان می خورد . با خود بود تنها . باید تکلیف داشت ...  خیال ورزی کافی نیست .... به خود یا به فرشته گفته بودم عاشق پیشه نیستم .... عشق بازم ... مثل کفتر باز یا خروس باز ...  مسخره تر از این نمی شد اظهار لحیه کرد ... برای زنی در آستانه    سی سالگی ... اوج تجربه و دنیا دیده گی ... روی زمین استوار قدم می گذارد ...

 این تردید و بچه بازی فقط از ابلهی مثل من بروز می کرد . حالا باید هر طور شده به این وضع خاتمه می دادم .

پرپر پران لبه ی کاغذ همراه بادی بود که به تنه ی صنوبر می پیچید و      می رفت . دو صنوبر ، به  عرض شانه كنار هم بودند . سفيدي ، برگه یی بود پاره شده از سر رسید ، شنبه بیست نه فروردین  سال هزارو سیصدوهشتادو هشت ...

سه ماه پیش بود ، خیال ، بی زمان می ماند . انگار همین دیروز بود  با تازگی و شوق ... چشم بلوطی با مردمک سیاه و ریز ، کشیده گی گوشه گوشه پلک و انحنای  مژه ها بلند و سایه مات روی پوست ظریف و گودی چشمخانه ، پوست گندم گون ، این رنگ و نژاد چشم ، بلوچ بود یا سیستانی . هر چه بود خاص بود و سی سال در پسله ذهن از دوران خدمت در زاهدان و دخترصاحبخانه ی بلوچ ، ساری بنفش و پاشلوارگلدوزی سبز ، دمپایی ابری ... نگار قص بخش  ... آمده بود با نگاه فرشته رخ نمایاند ... آشنا بود ، برای خیال ورزی این ذهن خسته و وامانده ی تنها ...

 حالا یکشنبه ، یک روز گذشته بود . نم هوا خش خش کاغذ را گرفته بود . خطوط تند و عصبی کش و قوس داشت و بر سطح ناهموار با روان نویس سبز بر سفیدی کاغذ ثبت بود و جابه جا نم کشیده بود ، بازي باد بود ،  جدا يا چسبان به انحناي تنه ي چپ ، پونز طلايي ، سفيدي كاغذ را به تنه چسبانده بود .

 " درميان خطوط سيم پيام ، خارج از ده ، دو كاج روئيده بودند ، ساليان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست مي ديدند . روزي از روزهاي پائيزي زير رگبار تازيانه باد يكي از كاج ها به خود لرزيد و خم شد و روي ديگري افتاد گفت :

-  اي آشنا ببخش مرا ، ريشه هايم از خاك بيرون است وچند روزي مرا تحمل كن .

اون يكي گفت :

- دست از سرم بردار من كجا طاقت تو را دارم .

بينوا را سپس تكاني داد ( يه زير پا بهش زد ) افتاد رو سيم پيام . ارتباط قطع شد و اومدن هر دو تا كاج را تكه تكه بشكستند ...

 دیدار به قیامت ... عشق من ... دوستت دارم ...

نثر و زبان معمولی بود ، غلط دستوری داشت ، اما به سادگی حرف اش را گفته بود ، جالب بود .گفتم کاغذ را همراه ببرم ، اما به روز بودن تاریخ ، مانع شد ، شاید قرار و نشانه یی بود ، شاید حس و حال دریا و ساحل احساس کسی را برانگیخته و طبع آزمایی کرده بود ، بين تنه ي دو صنوبر نشستم ، حوصله  نداشتم باكله يي شلوغ و درهم . گاهي به فرشته نگاه مي كردم كه در خود يا با خود قدم مي زد كنار خط آب و ساحل و با پس و پيش آب پيش مي رفت و مي آمد .

ساق و مچ باریک و پهنای دست و انگشتان بلند و ظریف ... دستت رو به من بده ، لمس این دست ها ... دست های بلندت خیلی خوشگل ان ... تا به حال کسی بهت گفته ؟... بیا این فلاش را برات خریدم تا تو ماشین ات استفاده کنی ، برات چندتا آهنگ ریختم ... زندگی یه کوره راهه ... هیشکی دست سرنوشت رو نمی دونه مگه کار دیگه هم می شه کرد، هر وقت گوش می دم یاد همون لحظه ها توی سرم پر می شه ... دلم به همین ها خوشه ... به همین سادگی ... خودم پا مو از حریم زندگی ام بیرون نمی ذارم ... یاد گرفتم یا عادت کردم به این جوری بودن ... شعرات رو خوندم ... ساده و ابتدایی بودن اما تلخی خوبی داشتن ... یه چیزی که آدم احساس هم دردی می کنه با شاعر ... با خودش ... حرف دل رو از زبان دیگری     می شنوه ... همین ها کم کم دل بستگی می آره ... بند خیال رو رها می کنه تا مثل همه ی عشق بازها پر بدی کفترهای قفس رو تا برن روی هره بام و آسوده بال بال بزنن...

 خانواده ها در گوشه و کنار ساحل پراکنده بودند به شنا یا استراحت و یا بازی با ماسه ها . باید سر حرف را با فرشته باز کنم و به این پس و پیش کشیدن خاتمه دهم، بد جور ذهن ام را درگیر کرده بود ، اما به عمد جلو نمی آمد . تن نمی داد و پس هم نمی زد. گوشه گیر و ساکت بود.        

           سایه ی زنده ي صنوبر پيش رو  روي زمين پهن بود و پر پر   بازيگوشانه ي يك برگ نگاهم را به بالا كشيد به چتر پرو سبز شاخ و برگ ها .  برگ ها بي تكان بودند ، نبودند ، با د آن قدر ملايم بود كه فقط  سر شاخه ها را  تكان مي داد، انگار بال زدن پروانه بال پهن . برگ هاي پايين دست آرام بودند . آن جا كه تكان باد بود بازي نور هم با برگ ها بود و اين بازي سر خوشانه ي باد و برگ سبز صنوبر یا دل های سبز... اين تكه تكه هاي سبز و سياه و نقره يي ،  در سايه و نور . یک رابطه را می شود تحمل کرد اما نمی شود تحمیل کرد. حرف نوشته ی کاغذ همین بود ؟ نمی دانم . این احساسی بود که دست به گریبانم بود و می خواستم از دست اش فرار کنم ، چیزی را نباید تحمیل کنم .

       تنه ي سفت و خاكستري صنوبر توي ماسه ي خيس فرو رفته بود و  فاصله تنه ي گرد و صيقل آن دو به اندازه ي سر شانه آدم بود و      روي انحناي تنه سمت چپ قلبي حك شده بود ، تازگي زخم ها روي مغز سفيد چوب ، مرطوب بود ، از شكاف پوست صمغ شفاف و كهربا رنگ ترشح كرده بود  و در حدود همين قلب روي تنه پهن تر صنوبر سمت راست دو حرف حك شده بود - م نقطه الف -  هركلمه خوش خط حك شده بود و مثل زخمي ناسور روي   تنه ي صنوبر چسبيده بود . ماسه هاي اطراف تنه آشفته بود هنوز باد يا باران دستي روشان نكشيده بودو به خطوط پراكنده آرامش نداده بود . اثر پاها ، هم مردانه بود ، هم زنانه، حضور دونفر را نشان مي داد . اما جايي بالا تر از اين دو كلمه قلبي حك شده بود كه لايه لايه مرور ايام مغز سفيد چوب را پوشانده بود و روي پوست عدسي رنگ اثري رو به محو شده گي از قلب نمايان بود  انگار آن دستي كه اين قلب را كنده بود اين دو صنوبر را كاشته و حالا بود يا نبود تا محو شدن  قلب اش را ببيند . اين اثر ساحل و دريا روي روان آدم هاست كه يا شاعر مي شوند يا فيلسوف. انگار تكرار حركت زنده ي موج و دريا چيزي به درك يا احساس آدم اضافه يا كم مي كند . دو صنوبر در جايي از ساحل قد كشيده بودند كه نزديك ترين بيشه و درخت و پرچين ويلاها بعد از ماسه هاي نرم و خشك ، از سايه بلند و دراز آن دو در غروب هم دورتر بود در محوطه ي باز ماسه ها و دريا ايستاده بودند . مسلط به دريا و ويلاها . صبح زود مرغ هاي دريايي با سينه سفيد بال هاي خاكستري آسوده قدم مي زدند و آن چه دريا در ساحل جا گذاشته را مي خوردند . لاشه ماهي هاي كوچك و پس مانده هاي زباله كه همه جا آن قدر پراكنده بود كه دريا هم پس  داد ه بودشان .

چشم باريك كردم تا تعداد سال ها را بشمارم ، آن چه پوسته پوسته، سال به سال اضافه شده بود هيچ نظم و ترتيبي نداشت و صنوبر بيشتر ازاين كاري از     دست اش بر نمي آمد و فقط طرح گنگ قلب، باقي مانده بود ، صداي پيام تلفن همراه ، صداي باد و دريا و برگ هاي صنوبر را خاموش كرد ، دكمه ي نمايش زير انگشت اشاره ام استحكام خودش را داشت و ضلع هاي نرم و برجسته اش پوست را فرو مي برد ، به عمد نمايش را به تاخير انداختم ، روشنايي صفحه ي نمايش هم منتظر نماند ، پشت بازو به دو تنه صنوبر تكيه زدم و براي بهتر خواندن متن گوشي را كف دست جا به جا كردم ، دكمه را فشردم ، هرچه در ليست بلند بالاي بود يك اسم را بيشتر نداشت ، اضافي ها را حذف مي كردم و آن چه مانده بود اسم فرشته بود. پیام هایی پر از تکه های ادبی ، شعر ، جملات قصار، و این آخری:

" برای به دست آوردن باید جنگید،  زندگی ، عشق ، و مرگ ، من که   حوصله ی جنگیدن ندارم ، تو چطور؟ ..."

 انتهای پیام از گزینه های افزودنی ، صورتک گرد و زرد بود که با لبخند و چشمان قرمزش چشمک زده بود .  حالا روبه روي ام در ساحل بود و پيام فرستاده بود ، حواس اش بود . شايد می خواست تا  كنارش بروم يا او بيايد زير سايه ي صنوبر ها بنشيند و گپ بزنيم ، سر بلند كردم ، نبود ، كي و كجا رفته بود، شايد موقعي كه سرگرم صنوبرها بودم رفته بود ... شايد ...

          فرياد كه نه ، صداي بلندي كه توانست بلند تر از همهمه اين گروه پراكنده به گوش  برسد :‌

           - جنازه ! جنازه !

          سكوت چنان سنگين شد كه صداي پيش وپس امواج تنها صدا بود با نرمه صدايي كه لبپر آب بود روي شقيقه و گوش زن . هن و هن نفس ام هم بود كه از زير صنوبر ها تا كنار جنازه را دويده بودم . بوي زهم ماهي و رطوبت آب در هوا بود.   شره ي گيسوان سياه همراه پس رفت آب مي رفت و چين شكن اش با آب بازي    مي كرد و باز مي گشت و دور گردي صورت كه در ماسه فرو رفته بود حس گنگ زندگي را مي نماياند و مانده بود پنجه بر ماسه تكيه دهد و سر برآورد و لبخند زند به همه كه تا لحظه يي پيش در گفت و خنده و شوخي بوديم دسته جمعي !

          جسد معلق بود در بهت و حيرت همه و نازك ترين برش انتهاي موج بر ساحل  پف ران و ساق به شلوار لي فشار آورده بود و ورم شكم ، انحناي كمر را بالا كشيده بود و انگار زن صورت به ماسه فشار مي داد و با لرزش گاه به گاه  منتظر بوديم برخيزد و هيچ كس باور نمي كرد ، در همين لحظات كوتاه امواج ، مرگ را نيمه عريان پيش روي مان گذاشته باشد .

          از کنار ساحل و در کنار جنازه ، به سفیدی پران کاغذ که با پونز به  تنه ی صنوبر چسبیده بود نگاه کردم ، آن چه توی کله ام چرخ خورد و پیش آمد و پس کشید گمان این حس که انگشتان کشیده یی که پیش چشمم توی ماسه فرو رفته بود نویسنده ی نامه بود یا نبود ، نیم چهره ی خوابیده بر ماسه آن قدر آرام بود که نباید منتظر پاسخ می ماندم ، لکه سفید لرزش داشت و سایه ی دراز دو صنوبر تا نزدیک ساحل آمده بود و انگار سر انگشت سایه می خواست به گیسوی آشفته زن دست بکشد . از میان ازدحام آدم ها به کنار صنوبر ها برگشتم و روی ماسه نشستم ، تمام پیام های فرشته را پاک کردم ، آن چه درگیرش شده بودم بی سر انجام بود .

                                                                                     تمام

                                                                             25/4/1388

                                                                            انوشه منادی

                                                                     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط Anooshe Monadi در 1:15 |  لینک ثابت   •